یکشنبه نهم تیر 1387
|
چهار شعر: |
|
چونان کسی که نیستبرای امیلی دیکنسون
چونان کسی که نیست برایت گفته بودم – یکبار بلدرچینی را از باران گرفتم میهمانش کردم به خشکی و مرکوکرم و به آفتاب دادم □ چونان کسی که نیست برایم گفته بودی- اگر بتوانم .... سینهسرخی رنجور را کمک کنم بیهوده نزیستهام □ اینک تو با باوری یگانه آرمیدهای در گسترهی خداوند اینک من با باوری یگانه میدانم کوثر بلندترین است فرازتر از همه روزگاران و همجان جان باران پس آن را چونان کسی که نیست و به سازی که تنها خداوند بشنود برای تو میخوانم از همان آوند که گلهای زعفران را ساخت تا یاران والایت را بیابی و آرمیدگی تو سرشار گلهای زعفران باشد □ ای درختان بیپاییز ای تمشکهای درخشان دوستداشتنی ای درختان بیپاییز ای باروران زمستان ندیده ای همیشگیهای مخمل سبز - به بازگشت امیدی نبود – و بود همیشگی بود مهرآرا □ بی سینه سرخ شعر/خواهری نداشت و بی بلدرچین/ برادری 2/4/87
*** از دیشب چه مانده است؟ از دیشب چه مانده است؟ یاد تاریکی و رخنه مهربان ستارهها از عبور آتش؟ خاکستر و دریغ از لبخند تو؟ دیدنیها کلمات سنگ و سوز پذیرگان باران و باران و باران 31/3/87
*** در این گوشه از کوهستان سرخ در این گوشه شگقتی افسانهای است زودگذر با یادی دیر و دیرپا چه بگویم؟ □ شناوری نطفه شقایق سرخ میان بنفش و آبی کوهستان *** نرگسهای ایرانی خلیج فارس رو به ماندن میوزد و همینکه/ مه پر پشت/ با نسیم پگاهان بپراکند از تاری تا روشنای نرگس ایرانی/ میدمد – در سورنای بودن خویش |
نوشته شده توسط محمد حسین مهدوی (م. موید) در ساعت 0:30 | لینک
|

چونان کسی که نیست