تاويل فوران زبان به سوي آسمان
روزنامه ی اعتماد ملی- احمد میر احسان:سكناي حسين در زبان ايراني: اين نوشته، بخشي از فصل <سكناي حسين در زبان ايراني> است كه خود فصل، جزيي از نوشته طولاني <حسين/ زبان و پل/ انسان ]ماجراي جان جهان در زمان، زاده پدر/ خاك و مادر/ آسمان، زايش رفيق اعلي، ظهور اسم انسان>[ است و همه نوشته گفت وگويي است درباره اثري تاويلي و بي تا كه اين روزها منتشر شده است به نام <حسين علي> نوشته م.مويد و از انگشت شمار متون اصيل با هستي زباني والايي و ظرفيت تاويل گري كمياب.
م.مويد(محمدحسين مهدوي سعيدي) شاعر موج نويي دهه 40 و 50 است كه آثار مدرن او پس از انقلاب منتشر شده است. او شاعر كتاب هاي <مگر با لبخنده ماه>، <گلي، اما آفتابگردان>، <تو كجاست؟>، <سيماب هاي سيمين> و <پروانه بي خويشي من> است.
اهميت <حسين علي(>ع) در چيست؟ نوشتن درباره پيشواي معصوم يك مذهب به وسيله پيروان آن مذهب، امري غريب و يكه به شمار نمي آيد، بلكه بديهي است؛ به ويژه امام حسين(ع) داراي جاذبه اي به شدت تكان دهنده است. نه زان رو كه پرومته اي است ايستاده برابر تقدير براي اثبات يگانگي انسان، بلكه از آن رو كه به قول دكتر نصر، برعكس انسان پل گونه اي است كه زمين و آسمان را يگانه مي سازد و به هم پيوند مي دهد. ما را در حس وحدت با هستي غرق مي كند و در اين نقش بي خدشه، بردبار بر مصائب هولناك است كه شرط به منتهااليه بالاو برشدن او و آرام گرفتن در خشنودي دوسويه ناب و آرميدن در بهشت رفيق اعلي، تحمل رنج و مشقتي هزار بار دردانگيزتر از پرومته است براي جدايي كامل از سويه تاريك و درنده انسان و رويارويي همه سويه و تمام و كمال با آن، وقتي كه داستان او صحنه نمايش انباشته شدن فروپستي هاي فروتر از درندگان در بي جان موجوداتي است انس يافته به دنيا و چرب و شيرين قدرت و مكنت و مكانت دنيوي و بي مهاري توسعه قدرت خودخواهانه و بيداد و منكر برابر آن همه بي گناهي انبوه.
پس آيا يكه بودن حسين علي(ع)، به سبب يكه بودن متن آن است برآمده از قدرت هاي زباني و نگاه شاعري زبان آور و بلندبالاكه مثلادر مقام شاعر برگزيده سال به وسيله داوران چپ و راست و ميانه و اهل شعر و اهل غيرشعر چه در جشن <كارنامه> با داوري منوچهر آتشي و ديگر دوستان و يا در جشن ساليانه فجر با داوري داوران ديگر، شاعر برگزيده سال مي شود؟ و چنين پيرامون قدرت هاي شعري اش از نوا در توافق هاي همگاني رخ مي دهد كه داوري زيبايي شناختي متين جانشين تقابل هاي غالبا ايدئولوژيك و خصمانه مي گردد؟
نمي خواهم بگويم اين نشان تاييد خبرگان ناموافق و توافق بي قصد و غرض كه بر اصالت توان هاي يك شعر گواهي مي دهد بي اهميت است، اما مهمتر از چنين ذوق زدگي، ظرفيت ادراك تويه و درونه خود شعر و خود متن است.
ادامه مطلب
اتفاقا در شعر انتظار
روزنامه ی اعتماد ملی - حمید رضا شکارسری:توجه به ابعاد مختلف كلمات و كاربرد هر چه بيشتر اين ابعاد، متن را از حالت تك لايگي و تك معنايي خارج مي كند. در نثر مهم ترين دغدغه كاربر زبان، معنارساني است و اتفاقا معنايي يكه مورد نظر اوست. حتي وقتي او از وجه كنايي زبان استفاده مي كند، باز هم انتقال يك معني مشخص را دنبال مي كند. وقتي مي گوييم: <نوار گوش كن>! هم ما و هم مخاطب ما مي داند كه منظور <محتويات> نوار است. يا وقتي مي گوييم: <سلامت را خوردي؟> مي دانيم كه مقصود <فراموشي سلام> است و نه خوردن آن. به اين ترتيب بر اساس قراردادهايي <مشخص> و <از پيش تعيين شده> كلمات در متن نثري اضلاع گوناگون خود را وا مي نهند و فراموش مي كنند تا مبادا در امر انتقال معناي <مشخص> و <معين> مورد نظر تاخيري به وجود آيد و خللي ايجاد شود.
در شعر اما مهم ترين دغدغه كاربر زبان، معنارساني نيست و اتفاقا تاخير معنا و پيچش آن به صورتي كه هر بار به شكلي تازه بروز يابد، مورد نظر او است. حالااتفاقا وقتي از وجه كنايي استفاده مي كند، به اين دليل است كه معاني متفاوتي را با يك بيان مطرح نمايد. معاني متفاوتي كه هيچكدام بر ديگري تقدم و برتري ندارند. وقتي مرحوم سيدحسن حسيني مي گويد: <تو آن را ز رشيدي/ كه روزي فرات بر لبت آورد>، نه تنها ساحل فرات را در نظر دارد كه عيني و مادي است، بلكه لب دهان فرات را نيز به عنواان شخصيتي انساني مدنظر دارد كه ذهني و غيرمادي است. به اين ترتيب، بر اساس قراردادهايي <نامشخص> و <از پيش تعيين نشده>، كلمات در متن شعري اضلاع گوناگوني مي يابند و گاه ابعاد فراموش شده خود را به ياد مي آورند. بعدي مهم از اين ابعاد فيزيك كلمات است كه در نثر كلانابود مي شود چراكه بعد معنايي كلمه در نثر آنچنان فربه است كه جايي براي بعد فيزيكي (صوتي) آن نمي گذارد. شعر اما حتي به فيزيك زبان بي اعتنا نيست و ما را به <شنيدن> دعوت مي كند. در نثر، ما زبان را در واقع نمي شنويم بلكه فقط مي فهميم. اما شعر ما را به شنيدن خود دعوت مي كند و گاه حتي ما را به ديدن خود فرامي خواند. <افتاد / آن سان كه برگ / آن اتفاق زرد / مي افتد / افتاد / آن سان كه مرگ / آن اتفاق سرد / مي افتد / اما / او سبز بود و گرم كه / افتاد>
مرحوم قيصر امين پور در شعر فوق نه تنها كلمات را در قالبي موزون و عروضي ارائه كرده و با قوافي دروني مرگ/برگ و سرد/ زرد بر غناي موسيقي اثر افزوده است، بلكه با تقطيع خاص و هوشمندانه اي، <افتادن> را نشان داده است. اينها همه علاوه بر توجه ويژه شاعر به وجه دوگانه فعل <افتادن> قابل بررسي است كه به گمان اين قلم جانمايه اصلي شعر محسوب مي شود.
***
شعر <تو- كجاست؟> قبل از سطر اول خود آغاز مي شود، با عنواني كه درگيري با مخاطب را شروع مي كند. مخاطب در زندگي روزمره خود با زبان رابطه اي خنثي برقرار مي كند و اگرچه بدون به كار بردن زبان عملانمي تواند به زندگي خود ادامه دهد اما آن را به هيچ وجه نمي بيند و احساس نمي كند. اين گونه بهره كشي از زبان مانند استفاده از هوا براي تنفس است؛ حياتي و بي ارزش! پس مخاطب با تعدادي معدود و محدود از ساخت هاي زباني، رابطه اي روزمره و خنثي برقرار مي كند تا از بديهي ترين و ابتدايي ترين كاربرد زبان يعني ارتباط با ديگر انسان ها بهره مند شود. به طور مثال به همكارش مي گويد: پرونده كجاست؟ به فرزندش مي گويد: كتاب كجاست؟ به مادرش مي گويد: پدر كجاست؟ و پشت تلفن به همسرش مي گويد: تو كجايي؟ در اين موارد تنها دغدغه موجود معنارساني است. حالااين مخاطب وقتي ناگهان مي شنود: <تو- كجاست؟>، تكان مي خورد و مجبور مي شود مكث و تفكر كند. اين ساخت زباني تازه آشنا نيست. مثل ساخت هاي مشابه هست و بيشتر نيست. پس ناخودآگاه توجهش به خود زبان جلب مي شود و مجبور مي گردد به جاي تحويل گرفتن معنا، خود به معنايابي بپردازد. در همين مرحله، پيش از شروع شعر، عده اي از مخاطبان راهشان را از شعر جدا مي كنند و به دنبال كار خود مي روند. زيرا برخلاف آنچه در ابتدا به نظر مي رسد، معنايابي از زبان كار ساده اي نيست. معنايابي از زبان توجه تمام فيلسوفان تاريخ را به خود جلب كرده و حتي در نهايت به تئوري دال هاي لغزان (سيلان دال ها) و فقدان معناي <دريدا> رسيده است كه بيشتر به يك شوخي ضدفلسفه شبيه است تا نظريه اي فلسفي.
<تو- كجاست؟> با فرم خاص خود مخاطب را به چالش مي كشد و زبان را جلوه گر مي كند. مخاطب را به معنايابي ترغيب مي كند و <تو> را برجسته مي نمايد. <تو> آنقدر برجسته و محترم مي شود كه شاعر نمي تواند رودررو از او سوال كند. <تو> به عنوان يك عنصر زباني با صنعت تشخيص، شخصيت يافته است؛ شخصيتي كه شاعر تا انتهاي شعر نمي تواند چشم در چشمش بدوزد و با اين تمهيد جذاب، شعر آغاز مي شود. (آيا شعر با همان عنوان خود آغاز نشده است؟< )!رفت/ رفت و آمد درخت سرو/ ماندگاري تو در خيال من> سطر اول يكي از سه فعل به كار رفته در كل شعر است. به عبارت ديگر در كل اين شعر تنها سه بار از فعل استفاده شده است كه دو بار آن با ساختي مشابه عرضه شده است. سطر اول و عنوان شعر كه يك بار در متن شعر هم آمده است. يعني سطر اول را هم به تبع عنوان شعر مي توان به صورت <تو- رفت> خواند. حالادر فضايي هجراني، بدون <تو> قرار گرفته ايم. درختان سرو با آن عمر طولاني كه زمستان ها هم به زندگي سبز خود ادامه مي دهند، مي روند و مي آيند اما <تو> در خيال من ماندگار است. اين از سويي مي تواند مبالغه اي شاعرانه باشد و از سويي ديگر اشاره به هويت ماورايي <تو.> اگر سرو را در تاريخ ادبيات فارسي سمبل <يار> بدانيم، آنگاه اين سطر به معناي ناپايداري عشق معشوقكان جز <تو> نيز خواهد بود.
<هم وشي يال و شيهه ها / ديدن شنيدني / مغرب صدا / قتلگاه فاخته / نيش / ديو / سوز / دي هزار دي / ماه موج يك نگاه سرد بود / تو - كجاست / مصرع شكسته بال من.> شعر با آشنايي زدايي هاي مداوم از زبان روزمره به پيش مي رود و اگر اين آشنايي زدايي ها را به فرم نيمايي شعر و هم آوايي ها و همصدايي هاي مصوت ها و صامت ها هم بيفزاييم، توجه به فرم صوري زبان، آشكارتر و نيز برجسته تر مي نمايد. شاعر در اين سطرها جغرافيايي سرد و وحشت زا را تصوير مي كند و با همين شيوه، شعر را از سطح عاشقانه اي سطحي و احساسي فرا مي برد. او همچنان با ساخت هاي زباني بازي مي كند. با كشف تركيب <ديدن شنيدني> شوق ديدار آنكه تاكنون فقط شنيده شده است را اعلام مي كند و در عين حال آن <ديدني> كه از فرط زيبايي <شنيدن> دارد را آرزو مي كند. با كشف تركيب <مغرب صدا> به سكوت وحشت آور و خفقان فراگير بي <تو> اشاره مي كند. شاعر همچنين با كاربرد <دي هزار دي> و <موج نگاه سرد> نه تنها زمستان سرد و طولاني هزارساله را يادآوري مي كند، بلكه گذشت هزار ديروز را بعد از رفتن <تو> فرياد مي زند. حتي مشاهده مي شود كه شاعر براي سطر <تو - كجاست> هويتي استعاري در نظر مي گيرد و آن را مصرع - پرنده اي نارسا - شكسته بال مي خواند. البته او براي واژه <مصرع> هم هويتي استعاره در نظر گرفته و به آن هم تشخص بخشيده است. به عبارت ديگر شاعر حجمي از كلمه تدارك ديده است كه در آن كلمات به مثابه جزيي از شبكه اي ارگانيك با هم در ارتباطي تنگاتنگ قرار گرفته اند.
<ديرپاي رنج / بي زوال / قحط سال من / گفت آبي اشاره هاي خون جگر / گردش هنوز نرگس گذشته ها / شيوه هاي چشم / شعر لال من / مصرع شكسته / بال من / خون سرخ هاي هاي بوسه ها / حلال من / زوزه هاي گردباد گرگ.> در اينجاي شعر ما با بيان استعاري شاعر آشنا شده ايم. فضاي پر از وحشت و خشونتي هم كه شاعر ترسيم كرده، تصور هرگونه حس عاشقانه سطحي را ناممكن مي نمايد. پس حق داريم با توجه به حضور ناگهاني واژه <نرگس> علي رغم رابطه كلاسيك و منجمد غيرخلاقانه اش با <چشم> و با عنايت به كليد واژگي <نرگس> در شعر رايج <انتظار مهدوي> اين سال ها، شعر <تو - كجاست> را با فرامتن انتظار حضرت مهدي(عج) خوانش نماييم. از سوي ديگر ما به عنوان تاويلگر اين شعر نمي توانيم از اقتدار نام <م.مويد> به عنوان شاعر اين متن به راحتي بگذريم؛ شخصيتي عميقا مذهبي با شعري عميقا متعهد به اعتقادات شيعي. شعري كه البته تعهد بر آن سوار نشده، بلكه در قبض و بسط پياپي آشنايي زدايي ها از زبان و وفور شگردهاي زباني چهره پوشانده و بايد كشف گردد.
***
امام زمان(عج) و انتظار ظهورش هم مي تواند موضوع <شعر انتظار> باشد و همين طور يكي از فرامتن هاي آن. در حالت اول شعر با خطر جدي تك معنايي روبه رو است و همين خطر خون مخاطرات ديگري را به دنبال مي آورد كه مهم ترين آنها سقوط در ورطه زبان پراتيك يا خودكار است. انقلاب اسلامي به دليل ماهيت ديني خود زمينه بروز و حضور دين و ملاحظات ديني را در تمام عرصه ها، خصوصا عرصه فرهنگ و توليدات آن از جمله شعر فراهم نمود. انبوهي اين توليدات از يك طرف و زمينه كاملامساعد جهت اشراف مخاطبان بر مفاهيم كلي و جزيي مذهبي از سوي ديگر، باعث شد كه دريافت هاي هنري شاعران از پديده هاي ديني، به سرعت از تاثير هنري خود تهي گردد و به ابزار معنارسان و حتي ايدئولوژي زده اي تبديل شود. در يك جمع بندي نهايي، مهم ترين مساله اي كه در آسيب شناسي شعر <انتظار> موجب توقف شعر در مرحله دلالت موضوعي، تك معنايي اثر، فقدان فرا متن آفريده مخاطب و شناوري اثر در سطح زبان مي شود، خطر تبديل بسيار سريع تكنيك هاي شعري به تمهيدات تزئيني اما معنارسان در متن زبان خودكار است. م.مويد در شعر <تو - كجاست؟> با آشنايي زدايي مدام از زبان، موفق به خلق فضايي تازه و جذاب، در عرصه شعر انتظار مهدوي شده است. البته دغدغه عروض نيمايي و ولع آفرينش موسيقي كلام از طريق واج آرايي ها و قافيه بندي ها، خسارات و حشور و زوايدي را بر شعر تحميل كرده است كه نمي تواند چندان بر قضاوت نهايي منتقد در مورد اين شعر تاثيرگذار باشد؛ هرچند ضرورت ويرايش در نگارش هاي بعدي را گوشزد مي نمايد.
![]() |
روزنامه ی اعتماد ملی - عبدالرضا رضایی نیا:1<آمين / آمين / من از سرزمين آوازها / از كشتگاهان تكلم / آمدم / پيش از آن كه / خون / بر دامنه ي شيهه اش بيفزايد / پيش از آن كه / شعله سبز / در بگيرد...( >تو كجاست، ص 88)بهار سال 1376 خورشيدي. بهار عجيبي است. التهاب سياست تمام عرصه ها و آينه ها را فرا گرفته است. جناح هاي سياسي چنان بر طبل تخاصم مي كوبند كه آواها و نواهاي ديگر را در سايه مي برند. از همه سو سنگ دشمني و درشتي و دشنام مي بارد و تا به خود بيايي، سرشكسته ترين و دل شكسته ترين آينه هايي.
توي گريخته از غوغاي بي انعطاف و دل آزار پايتخت - چونان همه آدم ها - به جبر اجتماعي بودن از انتخاب ناگزيري و سر در سوداي لبخندي از جنس فيروزه داري اما نه از موضع روزمرگي هاي طبق معمول اهل سياست و نه از موقف تعصب هاي ايل و عشيره و قبايل كهنه و نو، كه از چشم انداز فرهنگ و آيين. دو سه دهه تجربه نزديك تماشا و لمس سياست به تو آموخته كه اگر فرهنگ و معرفت مغلوب سياست ورزان و سياست بانان شود، هيچ گرهي از فروبستگي هاي اين مملكت نخواهد گشود، سهل است كه از قضا سركنگبين بر صفرا خواهد افزود.
اما ماجرا از همين نقطه آغاز مي شود، همين كه از موضع فرهنگ با سياست گفت وگو كني، به ارتكاب خبطي عظيم نواخته خواهي شد؛ كه مي شوي. در وادي سياست آدم ها را قالب مي زنند، هر آدمي را بايد در قالبي ريخت، طيف بندي و طيف سنجي كرد؛ يا با ما يا بر ما و ديگر هيچ. و اگر به ظاهر در هيچ قالبي نگنجيدي، كاسه اي زير نيم كاسته است، لابد نيمه پنهاني داري، نيمه پنهانت را كشف مي كنند و رسواي خلايق ات مي كنند...
القصه، در بهار 76 گيلان، عاشورا چونان نسيمي روح نواز از سمت درياهاي دوردست بر جان و جهان مي وزد، و تو دلخسته و گريزان از صداهاي طبق معمول به جست وجوي حنجره اي برآمده اي از جنس نينوا، ديلماني و گيلك. <م. مويد> با سوز صداي غريب اش - به همنفسي ياران شاعر - ميهمان راديو گيلان است و تا عاشورا دوازده وادي نثري شعرگون پيش روست، در مايه هاي زيستن و گريستن بر سيد و سالار عاشقان جهان.
و بدين گونه سبزهاي سرخ مي آيند، دستان م.مويد را مي گيرند، تا آغاز گردد تجلي تازه اي از <حسين علي-> درود خداوند بر او باد.-
2
باز هم بهار سال 1376. <حسين مهدوي> در كوچه پس كوچه هاي شهر چنان آمد و شدي دارد كه جز تني چند از ياران كسي از سر و سر ش با <م.مويد> باخبر نيست. راستي را <م.مويد> كيست؟ گويا شاعري است كه <حسين مهدوي> خوب مي شناسدش؛ مرد ميانه سال صميمي، آشناي كوچه هاي رازآميز لاهيجان.
<م.مويد> سال ها در پرده زيسته است به جبري از سر اختيار يا اختياري از سر جبر و چنان با <حسين مهدوي> رفتار مي كند كه انگار او ديگر است و البته پس از سال ها مصاحبت - با هر دو - بايد به روشني دريافته باشي كه <م.مويد> ديگر است، بي هيچ ترديد، و نيز اين را كه شعر برايش ساحتي نيايش گون دارد، بود و نبودي نيايش وار و متعال با خوانشي متفاوت چونان ترنم عاشقانه واژگان مقدس، بگذريم!
پريرو تاب مستوري ندارد، هرچند خلوت گزيده را به تماشا حاجتي نيست. مجموعه آن ده، دوازده برنامه نينوايي پژواكي شايان مي يابد در گوشه و كنار گيلان و استان هاي همجوار كه با صداي گيلان مانوس ترند. خوب يادم هست، حصري آرام، شايد بر آستان غروب تابستان، در نشيب باغهاي چاي كه سرازير مي شوند از كوه سبز غنوده بر چشمان لاهيجان... باز ياران شاعر از <م.مويد> مي طلبند تا آن نثر شعرگون و شگفت نينوايي را بازآفريند و در هيئتي پيراسته آماده نشر كند تا به يادگار بماند آن خطوط سبز سرخ... و بدين گونه سرازير مي شوند كلمات چون عطر عصرهاي دلنواز كوهستان هاي مرطوب و <م.مويد> باز با <حسين مهدوي> تنها مي شود؛ تن تنها... و كلمات نخست مي آيند، دستان كلمات سپس را مي گيرند و قصه برگ ها و باران ها به درازا مي كشد، انگار پنج سال تمام... و باز ماييم و ياران شاعري كه در پرسه فصل هاي نو به نو ميهمان كلمات <م.مويد> مي شويم و وادي به وادي با <حسين علي> در خلوت آن خانه سرشار از عطر گل ياس مي باريم و <رحمت حقي پور> شاعر مهرباني هاي بي انقطاع همسفر هميشه آن عصرهاي در يادماندني است.
3
زمستان 1386، تهران. ده سال از آغاز آن آوازهاي نينوايي مي گذرد و <حسين علي - درود خداوند بر او باد >- منتشر است.
هر آنكه را با شعر <م. مويد> اندكي انس و آشنايي است، از همان سطرهاي نخست درمي يابد كه اين نثر خويشاوند نزديك شعر اوست، با قرابت ها و نشانه هاي بسيار:
< -الله بود كه روشناي دوست داشت خاندان تاباند و به سوگواره چشم و چراغشان حسين برخواند؛ تا آفريدگان كشش ديدند و بدان كوشيدند...>
من در اين مجال پريشاني، بر آن نيستم كه ويژگي هاي شعر و نثر <م.مويد> را برشمارم اما دوست دارم به اشارت و اجمال گفته باشم كه غرابت <م.مويد- > در شعر و نثر و در نگاهش- به دين و آيين و عرفان از آنجا سرچشمه مي گيرد كه در همان دقايقي كه به شدت <مدرن> در چشم ها مي نشيند، به شدت سنتي است و اين وجه متناقض نما - به گمان من- برجسته ترين ويژگي اوست. به ديگر سخن، آوانگارديسم شعر و نثر شيعي <م.مويد> به ژرفاي فرهنگ و آيين ايراني راه مي برد، گيرم غوغاي از تهي سرشار بدعتيان بريده از فرهنگ و آيين ايراني گوش فلك را كر كند.
اگر قياس شاعران با يكديگر امري منطقي بود، مي گفتم كه <م.مويد> در شعر فارسي روزگار ما همسان و هم پايه <اليوت> در شعر انگليسي است. آنچه او را از تي اس اليوت مسيحي متمايز مي كند، ذهن و زبان شيعي ايراني اوست، اين را حتي از اشاره زيبايي كه در آغاز <حسين علي> آمده به روشني مي توان دريافت:
< -گفتار ايراني برگزيدم و بدان كوشيدم بر اين پندار كه ايراني بر خاندان بگريم كه خاندان خود با ما پارسي گفتند و شنفتند...>
حتي آركائيسم زباني او را كه با فراروي مدام از نرم هاي زباني و هنجارشكني هاي نو به نو همراه مي شود، منبعث از چنين رويكردي مي توان ديد. همين <آركائيسم غريب> البته پيچيدگي هاي دامنه داري را در شعر او برانگيخته كه در مواجهه نخست دافعه اي را در رويه متن مي نشاند و بي هيچ تعارفي مخاطب خوكرده با زبان سطحي معتاد را مي رماند. در وراي اين پيچيدگي- اما- رمزها و نمادها و رفتارهايي را مي توان تماشا كرد كه گواهي مي دهد پيچيدگي شعر <م.مويد> برخاسته از گل آلود كردن متن نيست، ژرفايي در عين زلالي در وراي واژگان پيداست.
بي شك، كشف م.مويد براي نسل امروز شعر ايران- اگرچه دير دست داد- مغتنم و راهگشاست، براي نسل تشنه نو شدن و تنفس رها در هواهاي تازه، براي نسل گريزان از غلبه سياست زدگي مفرط و مزمن دهه هاي 40 و پنجاه يا شعر فارسي كه دامنه هاي آن به بخش مهمي از شعر دهه شصت نيز مي كشد. از اين نيز بگذريم، اتفاقي كه با <حسين علي> افتاد، گره خوردن نگاهي اصيل، ناب گرا و دست اول در ناحيه تماشاي آن واقعه شگفت و جاودانه است با ذهن و زباني شاعرانه، از سرمايه هاي پرارج <م.مويد> در اين راه آشنايي عميق اوست با زبان عربي كه يادگار زاده شدن و زيستن در چشم رس مولاعلي(ع) است. در <حسين علي> پژوهشي پربار و مستند با نثري يگانه و ممتاز تلفيق مي شود، اين اتفاقي است كه در كمتر نوشته اي از معاصران مي توان سراغ گرفت و اين نقطه تمايز و برجستگي تلاش <م.مويد> شايد متفرد و مبدع روزگار ماست به تغزل حماسه ناب نينوا.
< -ظهر روز دهم / روياروي كمال تشنگي آب / اي گلي پوش / اي سبز گلي پوش
دست چشم مرا / بگير / نه چون آب...( >تو كجاست، ص 37)
4
اينك تابستان 87. <م.مويد> 12 سال از تغني بهاري آن سال پرماجرا سپيدتر شده است، چونان خود ما؛ به بازخواني <واشتعل الراس مني شيبا>، همچنان مدرن مدرن و همچنان سنتي سنتي و همچنان آينه تماشاهاي غريب، دور از قالب هاي تنگ فضيلت سوز...
باز جاري در آن كوچه پرخاطره قديمي، با آجرهاي سرخ و سفال هاي سردري ها و انبوه ياس مهربان فروريخته بر ديوار و دل، و آواز دستفروشان خيابان مجاور...
پژواك عاشقي سرانگشتان <م.مويد> را از فرسنگ ها فرسنگ مي توان شنيد، هر چند <حسين مهدوي> در افق لبخنده اي قلندرانه ملامتي گري پيشه كند و خيره در چشمانت به طعن و انكار بانگ بردارد كه: <اي فلاني! با تو ام! مويد را چه رسد كه حسين علي بنويسد.
