تبليغاتX
پروانه ی بی خویشی من

 

 

چهار شعر:


 

م. مؤیدچونان کسی که نیست
برای امیلی دیکنسون

چونان کسی که نیست
برایت گفته بودم – یک‌بار
بلدرچینی را از باران گرفتم
میهمانش کردم به خشکی و مرکوکرم
و به آفتاب دادم

چونان کسی که نیست
برایم گفته بودی- اگر بتوانم ....
سینه‌سرخی رنجور را کمک کنم
بیهوده نزیسته‌ام

اینک تو با باوری یگانه آرمیده‌ای
                                        در گستره‌ی خداوند
اینک من با باوری یگانه می‌دانم
کوثر بلندترین است
فرازتر از همه روزگاران و
هم‌جان جان باران
پس آن را چونان کسی که نیست
و به سازی که تنها خداوند بشنود
برای تو می‌خوانم
از همان آوند که گل‌های زعفران را ساخت
تا یاران والایت را بیابی
و آرمیدگی تو سرشار گل‌های زعفران باشد

ای درختان بی‌پاییز
ای تمشک‌های درخشان دوست‌داشتنی
ای درختان بی‌پاییز
ای باروران زمستان ندیده
ای همیشگی‌های مخمل سبز
-‌ به بازگشت امیدی نبود –
و بود همیشگی بود
مهرآرا

بی سینه سرخ
شعر/خواهری نداشت
و بی بلدرچین/ برادری
2/4/87


***
 
از دیشب چه مانده است؟
از دیشب چه مانده است؟
یاد تاریکی و رخنه مهربان ستاره‌ها
از عبور آتش؟
خاکستر و دریغ
از لبخند تو؟
دیدنیها
کلمات سنگ و سوز
پذیرگان باران و باران و باران
31/3/87

***
 
در این گوشه از کوهستان سرخ
در این گوشه
شگقتی
            افسانه‌ای است زودگذر
            با یادی دیر و دیرپا
چه بگویم؟

شناوری نطفه شقایق سرخ میان بنفش و آبی کوهستان

 
***
 
نرگس‌های ایرانی
خلیج فارس رو به ماندن می‌وزد
و همین‌که/ مه پر پشت/ با نسیم پگاهان
                                               بپراکند
از تاری                   تا روشنای
نرگس ایرانی/ می‌دمد – در سورنای بودن خویش

نوشته شده توسط محمد حسین مهدوی (م. موید) در ساعت 0:30 | لینک  | 

 م مؤید - عکس اختصاصی از فیروزه

سایت ادبی فیروزه: «م.مؤید» تخلص شماست. این نام را چگونه انتخاب کردید؟
- نخستین کارم در «خوشه» چاپ شد. شاید 1343 یا 1344. آن‌روزها بر این بودم که من واسطه‌ای بیش نیستم. پس م. مؤید گزیده شد تا نشان بدهم «محمدحسین مهدوی» نیست. اما چرا این مؤید؟ که نه فارسی‌ست و نه چندان هموار. باید بگویم بی‌هیچ‌انگیزه‌ای در خودآگاهی گزیده گردید. شاید لایه‌های پسین پندار هم‌آوایی آن با بامداد و امید را می‌پسندید. پدرم دوستی بالابلند داشت به همین نام. بسا او بود با همین نام که اگر این نام را نداشت بی‌گمان نامش متین می‌شد از تابش و آوا و آوا نوشت بود: آری. از آوا نگذریم.
 
 - شما از نسل شاعران مدرنیست دهۀ چهل و پنجاه محسوب می‌شوید، نگاه و تئوری این گروه شاعران، که پیوند تنگاتنگی با موج نو دارند، بر مبنای نگرش خاصی به زبان است. به این صورت که آن‌ها انتفاع را از زبان می‌گیرند و به دنبال ساختن جهانی انتزاعی و گاه عرفانی با آن‌ها هستند. به نظر شما این نگرش، سرچشمه‌اش کجاست؟ این نعل وارونه طی کدام فرایند، در جریان شعر معاصر پیدا شد؟
- چون به سالیان سپری‌گشته می‌نگرم، درمی‌یابم که پیوسته چنین بود که سکوت می‌شدم. اینک هم جای آن سکوت خالی است. اما گرمازایی محیط، نمی‌گذارد. چرا که هنگامش، برنایی همان سالیان را باز می‌گرداند. چیزی مانند طرفه. مانند جزوۀ شعر. و آن اطاق که گلیم ترکمنی داشت و مریم بود با چای داغ و احمدی نشسته بود. نشسته است و سوک‌وارۀ فروغ می‌نویسد. اما با این پرسش، سکوت، باز مرا به خویش می‌خواند. سکوت شاعران، نشان پذیرگی نیست. شاعر که خشنود باشد، کلمه است و آوا و پژواک. خاموشی او، نشان ناسازگاری اوست. ضمناً سخن، ضرورت خود را از دست داده است. زیرا داوری انجام یافته و پیکر آویخته بر دار «معاصر» بیهودگی فرجام‌خواهی را می‌رساند. این است که خاموشی می‌شوم، وگرنه در برابر چنین پرسشی که در نهاد، پاسخ و پیش‌داوری است مرا سرِ چخیدن است. بگذار یک‌یک بگویم... همۀ شاعران، به زبان سود می‌رسانند و شعر که در زبان زاده می‌شود، زبان به بار می‌نشیند، گل می‌کند، اگر شعر، شعر باشد. و انتفاع‌های دیگر زبان، ربطی به شعر ندارند. همچنین جای پرسش است که جهان کدام شعر، تجریدی نیست؟ و مگر ارجاع شعر جز خود شعر است؟ و خود شعر، مگر جز هستی تجریدی، هستی دیگری دارد؟ و شعر مگر زبان محاورۀ روزمره، یا زبان علم و زبان جستار دارد که بیرون از خود و هستی ناب و تجریدی، به امر انضمامی مراجعه کند؟ همچنین نمی‌دانم چه شعری جهان عرفانی ساخت و کدام شاعر این مدعا را داشت؟ این پرسش‌تان، خود پاسخی است مبتنی بر نگرشی که نمی‌دانم سرچشمه‌اش کجاست!؟ و چگونه آن پاسخ، شما را پرسیده است!؟ و پاسخی نداده است!؟ بی هیچ دودلی، شاعر ایرانی، همۀ هستی انسانی‌اش، تا آن‌جا که انسانی است از چشمۀ چند هزاره اشراق می‌جوشد. و ایران تا بوده از آن سرزمین اهورائیان تا این میهن مسلمانان، شرقی و مشرقی و اشراقی بوده است. روان ایرانی را نمی‌توان به تیغ جراحی سپرد تا درخت را و آتش را این‌سان نبیند و چونان اسکیمویی سرخ یا آمریکاییی نازنین ببیند. دیگر آن‌که من در آن دهه، عرفانی میان شاعران ندیده‌ام. مدرن‌ها به خانۀ پدری سرک می‌کشند و یادمان‌ها را استشمام می‌کنند. شاعران بر آن سرند تا هرچیز را با خوانش زیباشناسانه بنگرند. و آن‌چه عرفان به پندار آمده است، شاید همین آزادی شاعر در خوانش شاعرانۀ گذشته‌هایش باشد. هرچه در خانۀ پدری مانده، گذشتۀ اوست. و این نیز در میان شاعران باختر زمین و تازیان، بسیار بیش‌تر از مدرن‌های ایران، هم پیشینه و هم حضور داشته است. از گوته گرفته تا الیوت و از ابوفراس تا ادونیس. بی‌گمان آن‌چه را جهان عرفانی می‌نامید و آن‌چه را جهان تجریدی می‌نامم، نشانه‌های آن میان مدرنیست‌های پیش‌روِ جهان، بسیار فراوان‌تر از شاعران معاصرمان یافت می‌شود. گستاخی پروانه‌ام می‌دهد تا بگویم دریغ بر رؤیایی و الهی و اردبیلی و اسلامپور و... ما سروهامان را سر می‌بریم تا هم‌بالای درختچه‌های دیگران گردند. آن‌گاه درختچه‌ها را سرو می‌نامیم. به انبوه تقلید شاعران به پیش‌کسوتیِ آقای فلان از شعرِ تندرکیا نگاه کنید! مگر بخشودگی را بشاید! که با همۀ نیروی ژورنالیسم مجاز پهلوی، دمار از شعر حجم و موج نو و رؤیایی و سپهری و... درآورد و پس از بیست سال، خود مقلد تندرکیا شد و گفت تازه حرف‌های رؤیایی را فهمیده است. آن‌گاه آوانگاردیسم دف، ارائه شد. و آن‌گاه تقلید از متون پست‌مدرن و رونویسی و آنارشیسم بی‌بنیۀ زبانی و تقلید از کارهای قدیمی الهی و صفارزاده و کمی آن‌سوتر میشو. بی‌که صدایش را درآورند، نوآوری نام گرفت. جدای چند کار خوبی که خواندیم. کدام شاعر به تجربۀ ناب عرفانی گوشه‌چشمی داشته است؟ کدام هنرمند؟ الیوت؟ رمبو، مروین یا تارکوفسکی؟ این پندار برآمده از متن مدرنیتۀ ناقص‌الخلقۀ ایرانی است که وهم‌هایی چنین شگفت می‌پرورد. بی‌گمان عرفان وحدت‌گرای ما، با متافیزیک یونان، تفاوت دارد. و شعر ما پیشانی نشان دادن این تفاوت است. شعر ما، ملکوت اشیا را باور دارد. نادیده را برتر از دیده باور دارد. و می‌داند او، هست هر چیز است که هست و جاری است در چیز و چیز نیست. و اگر دمی باشِ باش او، باشنده را نباشد، باشنده نباشد. و ما جهان بالا و جهان پایین نداریم. جهان باطن داریم و جان جهان ما، درون ظاهر جهان ما جاری است. و از همین جا بهشت و دوزخ‌مان آغاز گشته است و این معرفت وجودی همان عرفان است و شاعر چگونه می‌تواند دور از آن باشد؟ که شعر یک‌سره آن است.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد حسین مهدوی (م. موید) در ساعت 0:18 | لینک  | 

بهزاد عشقی

بهزاد عشقی:من منتقد شعر نیستم، و حتا خواننده‌ی حرفه‌ای شعر نیز به حساب نمی‌آیم. بنابراین شعر معاصر ایران را چندان دنبال نمی‌کنم و نسبت به جریان‌های شعر امروز اشراف چندان محققانه‌ای ندارم. اما پاره‌ای از شاعران را دوست دارم و با شعرشان زندگی می‌کنم.

فروغ فرخزاد، احمد شاملو، سهراب سپهری، نصرت رحمانی و ... از دیرباز تعدادی از دوستانم شاعر بودند و من خواسته ناخواسته در جریان تحولات شعر معاصر قرار می‌گرفتم. شعر نیمایی، شعر سپید، شعر موج نو، شعر تصویری، شعر حجم و تا سال‌های بعد از انقلاب، که پاره‌ای از متشاعران با تقلید خامدستانه از تئوری‌های وارداتی و با تظاهرات فرا مدرن گرایی، باعث سقوط آزاد شعر مدرن ایران شدند.

حسین مهدوی ( م. مؤید) اما هیچ‌وقت کاری به این جلوه‌گری‌های بی‌مایه نداشت. او تابع مدهای موسمی نبود و هرگز از شعر به شکل رسانه‌ای، به مثابه‌ی ابزاری برای سیاست‌بافی و یا تئوری‌بافی و یا خودنمایی و یا شگفت‌نمایی و یا سرپوش گذاشتن بر امیال سرکوب شده، استفاده نکرد. حسین همان طور شعر می‌گفت که زندگی می‌کرد و همان طور زندگی می‌کرد که شعر می‌گفت. پاره‌ای از شاعران فقط موقعی که شعر می‌گویند شاعرند، اما به محض این که از شعر جدا شوند به موجودات بی‌مایه‌ای بدل می‌شوند که توطئه می‌چینند، حسد می‌ورزند، دروغ می‌بافند، ریاکاری می‌کنند و به خاطر لقمه‌ای نان و کفی نام، به هر وسیله‌ای متوسل می‌شوند و در شعرهای‌شان از خود قهرمان می‌سازند و مدام برای خود دسته گل می‌فرستند و از شجاعت‌های نداشته و احساسات انسانی و پاکی‌های دروغین خود داد سخن می‌دهند. در شعر زنجیریان را می‌ستایند و در عمل سر بر آستان عمو زنجیر باف می‌سایند، در شعر بر قدرتند و در عمل با اصحاب قدرت مغازله می‌کنند. اما بین زندگی شعری و زندگی واقعی حسین هیچ انشقاقی وجود ندارد. امروز پاره‌ای از مفسران در تعریف شعر می‌گویند که شعر واقعه‌ای است که در زبان اتفاق می‌افتد. اما حسین مهدوی از آغاز شاعری زبان محور بود، آن هم در دوره‌ای که همه در تعریف شعر از کلام متخیل و یا تصویری سخن به میان می‌آوردند.
 
آشنایی من با حسین مهدوی  و جهان شعری او به سال‌های دور بر می‌گردد. به اوایل دهه‌ی 1350، یکی از دوستان صمیمی‌ام لاهیجانی بود. کسی که قرار بود مثل هیچ کس نباشد و تا ابد هفده ساله باقی بماند. از طریق این دوست با دوستان دیگری در لاهیجان آشنا شدم؛ هادی جامعی، بیژن نجدی، حیدر مهرانی، بهرام چهاردهی و حسین مهدوی .... حسین می‌گفت یا شعر، شعر نیست و اگر شعر است همیشه مدرن است. حسین میراث خوار سنت‌ها و باورهای عتیق بود و چشمی بر آسمان داشت و در میان اهالی هنر، که اغلب از آسمان بریده بودند، برخلاف موج حرکت می‌کرد. اما در قلمرو زبان و رفتار نوگرایانه با شعر، از بسیاری از شاعران متجدد مدرن‌تر بود. می‌گویند در ذات هر هنر اصیلی نوعی پیش‌گویی و نبوت هنرمندانه وجود دارد و هر هنرمند خلاقی نه فقط با زمانه‌ی خود، که با آیندگان وارد مکالمه می‌شود. نیما در مرغ آمین از آینده‌ای سخن می‌گوید که مردم به خیابان‌ها می‌آیند و آمین گویان مرگ جهان خواره را فریاد می‌زنند. در واقع او از انقلابی سخن می‌گوید که هویتی دینی دارد و این اتفاق سال‌ها بعد در انقلاب اسلامی 1357 به وقوع می‌پیوندد. آوانس اومگانیانس در فیلم حاجی آقا اکتور سینما، از دورانی سخن به میان می‌آورد که اقشار سنتی جامعه و حاج آقا به مثابه‌ی نماد این قشر، با سینما به مثابه‌ی پدیده‌ای مدرن سر ناسازگاری دارند. اما حاج آقا وقتی تصویر خود را بر پرده می‌بیند، از قابلیت‌ و کارایی سینما خوش‌اش می‌آید و دست از مخالفت بر می‌دارد. اما این اتفاق نه در زمان فیلم اومگانیانس، که در انقلاب 1357 متحقق می‌شود. شعار ما با سینما مخالف نیستیم، با فحشا مخالفیم، مصداق پیش گویی اومگانیانس بود. اکنون تصویر رسانه‌ای می‌شد و به مثابه‌ی پدیده‌ای مدرن در خدمت آرمان‌های انقلابی قرار می‌گرفت، که ریشه در باورهای سنتی و عتیق داشت. صادق چوبک در داستان انتری که لوطی‌اش مرده بود، سرگذشت انتری را باز می‌گوید که لوطی‌اش مرده است. این لوطی انتر را به سختی آزار می‌داد و حالا با مرگ او انتر به ظاهر به آزادی می‌رسید. اما انتر به اسارت خو کرده است و استبداد پذیری ذاتی شخصیت‌اش شده است. بنابراین نمی‌تواند از آزادی خود بهره بگیرد و مرگ لوطی به جای آن که باعث رهایی‌اش شود، بیش‌تر به سرگشتگی و نگون بختی‌اش می‌افزاید. آیا وضعیت انتر مصداق ملتی نیست که از سلطان ـ پدر رها شده است و اکنون به دنبال پدر سالار تازه‌ای می‌گردد؟
 
حسین مهدوی در گذشته بسیار مدرن‌تر و پیشگام‌تر از دوران خود بود و با شعرهایش نه فقط با نسل خود، که با نسل‌های آینده سخن می‌گفت و نه فقط در شعر، که در زندگی واقعی نیز می‌توانست افق‌ها را درنوردد و با ذهن خلاق و شهودی وعارفانه‌اش زمان‌های دیگر را کشف کند. یادم می‌آید که یکی از روزهای 1351 و یا 1352 بود. من و حسین و آن دوست دیگر، دور استخر لاهیجان می‌گشتیم و از هر دری سخن می‌گفتیم. من بیشتر شنونده بودم و بیشتر آن دوست سخن می‌گفت و گهگاهی نیز حسین با زبان ویژه‌اش مسایلی را طرح می‌کرد که برای همیشه در ذهن ثبت می‌شد و به فراموشی راه نمی‌داد. از جمله آن که در آن روز خاص می‌گفت: راه رستگاری استقرار یک حکومت مقتدر دین محور است. ما گمان می‌کردیم که چنین موقعیتی برای همیشه در تاریخ بایگانی شده است و احیای مجدد آن در وهم ما نیز نمی‌گنجید. اما آنچه که در وهم نمی‌گنجید اتفاق افتاد. اما حسین هرگز از این پیش گویی برای خود ابزاری برای رسیدن به نام و نان نساخت و از پاره‌ای از همسویی‌ها برای بالا رفتن از نردبان قدرت استفاده نکرد. اکنون مایلم از زبان حسین بشنوم که آیا به رهایی رسیده است؟ و یا اینکه در افق چه می‌بیند؟ و رهایی را امروزه چگونه تفسیر می‌کند.

حسین مهدوی بی‌تردید حافظ مدرن این روزگار است و مردی برای تمام فصول است و فارغ از مدهای موسمی و جلوه‌گری‌های فرصت طلبانه، یکه و بی‌تکرار باقی‌مانده است. راهش مستدام

نوشته شده توسط محمد حسین مهدوی (م. موید) در ساعت 0:13 | لینک  |