علی رضا پنجه ای :محمد حسین مهدوی (م. موید) چهرهی محجوب و نهان مانده از دیدرس نقدِ ادبی است، در واقع اگر بتوان برای جریانِ شعریی موسوم به «موجِ نو» سکهای در نظرگرفت، یک سوی آن که شاید بتوان گفت به واسطهی کشف و مطرح نمودن و یا بهتر گفته شود صحه گذاشتن ِ«فروغ فرخزاد» از چشمرس نقدِ ادبی پنهان نمانده «احمدرضا احمدی» ست که خاصه با مجموعه شعر « روزنامهی شیشهیی» این جریان شعری را به نام خود ضرب زد، و از میان خیل جوانان که میخواستند راهی به جز غولهای تثبیت شدهی شعر نو در دههی چهل را انتخاب کنند «موجِ نو و شعرِ حجم» به نوعی «شعرِ دیگر» نامیده میشد و از آن میان محمد حسین مهدوی (م. موید) با شاخصههای منحصر، همان چهرهی نهان ماندهی سکهی موصوف است.
ادامه مطلب
حوزه هنري سازمان تبليغات اسلامي چندي پيش از يک عمر فعاليت هنري و ادبي محمدحسين مهدوي (م مويد) شاعر گيلاني تجليل کرد.
روزنامه جام جم در همان زمان در گفتگويي مفصل با«م مويد» خوانندگان را با فعاليت هاي او در دوره هاي مختلف حيات هنري اش آشنا کرد.
در مقاله اي که مي خوانيد و به مناسبت همين بزرگداشت نگاشته شده ، ضيائالدين ترابي يکي ديگر از شاعران پيشکسوت کشورمان حاشيه نويسي هاي شعري مويد را به عنوان جنبه هايي پنهان مانده از شعر او حاشيه نويسي کرده است.
به طور کلي ، شاعران در هنگام به کار بردن اسمهاي خاص تاريخي ، جغرافيايي و اسطوره اي در شعرهايشان ، در صورتي که اسم بسيار غريب و ناآشنا باشد، به حاشيه نويسي اقدام مي کنند و با شماره گذاري در متن ، در زير شعر به توضيح مختصري درباره اسم مورد نظر مي پردازند، که بموقع خود براي تفهيم و تفاهم شعر کمک مي کند. گاهي اما اين زيرنويس ها (حاشيه نويسي ها) به ضرورت اسمهاي به کار رفته در شعر چنان زياد است که خود تبديل به متن مي شود. مثل زيرنويس ها و حاشيه هايي که شاعر معروف انگليسي «تي.اس.اليوت» بر شعر «سرزمين ويران» خود نوشته است.
گاهي بعکس ، شاعر به جاي نوشتن حاشيه و دادن زيرنويس ترجيح مي دهد توضيح مورد نظر را در متن شعر بياورد؛ ولي استفاده از چنين شيوه اي در شعر شاعران بسيار نادر است و شايد بتوان به دو سه نمونه در شعر شاعران چون احمد شاملو و مهدي اخوان ثالث اشاره کرد. مثل ، اشاره به پرواز دادن کبوتر از سوي حضرت نوح در شعر «سفر» از مجموعه شعر «ققنوس در باران» احمد شاملو.
همين طور است توضيحي که شاعر احمد شاملو درباره «آشيل» و رويين تني اش مي دهد در شعر «سرود ابراهيم در آتش» از مجموعه شعري به همين نام. اما چنين توضيح هايي در شعر مهدي اخوان ثالث ، دقيقا نقش حاشيه اي دارد و در حقيقت حاشيه اي است که به جاي آمدن در زير شعر «در جايگاه زيرنويس» به داخل متن راه يافته است ، مثل سطرهاي توضيحي که در شعر «قصه شهر سنگستان» درباره «بهرام ورجاوند» آمده است در مجموعه شعر «از اين اوستا»:
«نشاني ها که مي بينم در او بهرام را ماند / همان بهرام ورجاوند / که پيش از روز رستاخيز خواهد خاست. / هزاران کار خواهد کرد نام آور / هزاران طرفه خواهد زاد از او بشکوه / پس از او گيوبن گودرز / و با وي توس بن نوذر / و گرشاسب دلير، آن شير گندآور... / و آن ديگر/ و آن ديگر/ ايران را فرو کوبند وين اهريمني رايات را با خاک اندازند / بسوزند آنچه ناپاکي ست ، ناخوبي ست»
اما رفتار م مويد در آخرين مجموعه شعرش با عنوان «تو کجاست؟» ؛ با حاشيه و حاشيه نويسي بر متن از نوع ديگري است. بدين گونه که مويد در برخورد با حاشيه گاه مثل بقيه رفتار مي کند و با شماره گذاري در متن ، توضيح لازم را در زيرنويس شعر مي آورد و گاه اما حاشيه را به درون متن فرامي خواند و ميان حاشيه و متن چنان هماهنگي پديد مي آورد که در نهايت حاشيه خود جزيي از متن مي شود؛ گرچه هنوز مي تواند به صورت حاشيه خوانده شود يا خوانده نشود. و اين حادثه اي است که در ۲ شعر پرمحتواي «يحياي نگاه يک و دو» اتفاق افتاده است.
دو شعري که جدا از اين حادثه ، داراي همان ويژگي هاي کلي شعرهاي مويدند. يعني شعرهايي هستند آوايي با موسيقي غني و رفتارهاي واژگاني ظريف ،در بافتار و ساختار کلي شعر. «گشاده پر / نيلوفر / کمان رنگين گستر / چوناني کلام / پژواک خسته بال / گاهي شکسته بر / بر بستر هياهو / شبديز [همان اسب خسروپرويز. برادر يا خواهر گلگون ، اسب شيرين. هر دو از يک ماديان. مادياني که او را جفتي نبودي و چون ذوقش به هم رسيدي ، خود را با اسبي سنگي کشيدي و بار گرفتي.] / به شيهه سم مي کوبد / گلگون نيز.»
که تمام گزاره اي که در وصف «شبديز» آمده است ، شرح و حاشيه اي است که مي توانست در بيرون متن و به عنوان زيرنويس بيايد و با شماره گذاري در متن روي شبديز. ولي مويد، اين کار را نمي کند، بلکه با بياني موسيقايي ، يعني همان بيان جاري در شعر، تمام اين شرح و وصف طولاني را جلوي کلمه «شبديز» مي آورد، در چهار سطر، به عنوان مصراع هايي از متن شعر، البته در داخل «کروشه» يعني که مي تواني نخواني و ناديده اش بگيري ، مثل بيشتر جمله هاي معترضه اي که در متن مي آيد خواه نثر و خواه شعر که جنبه توصيفي دارد و بدون آنها هم جمله اصلي کامل است.
همين طور است پاره زير از شعر «يحياي نگاه (۱)»:
نارنجي نارنج / کلاله دارد آيا / کلاله نارنجي [رنگ نارنج] ، شکوفه داشته باشد. آن گاه :شکوفه آن کلاله داشته باشد. نه اين که بگويم:
کلاله ، به رنگ [نارنجي است. نه. نارنجي] نارنج (۱) / شهد دارد آيا / و زنبورهاي عسل / نارنجي نارنج / مي نوشند آيا».
که در اينجا هم مثل متن پيش ، توضيحي که در۳ سطر با حروف نازک تر از حروف متن در مقابل «کلاله نارنجي» اما در داخل «کروشه» آمده است ، مي توانست در حاشيه شعر و به عنوان زيرنويس بيايد؛ اما شاعر آن را در داخل متن آورده است ، با همان زبان و بيان و موسيقي جاري در شعر.در صورتي که در همين پاره شعر براي کلمه «نارنج» با شماره گذاري در متن ، در پايين شعر، زيرنويس آورده است و در زيرنويس پايان شعر در مقابل شماره (۱) که روي کلمه «نارنج» نوشته شده است ، آمده است: «اضافه تخصيصي خوانده شود، نه توصيفي.»
به اين ترتيب با خواندن چنين زيرنويسي است که مخاطب بايد به متن برگردد و با تعجب تمام ببيند که شاعر گرچه در داخل متن با آوردن خط اوريبي بين «نارنج» و «شهد» آن دور را از هم جدا ساخته است و با اين عمل از مخاطب خواسته است که اين دو کلمه را به عنوان دو کلمه مستقل و جدا از هم بخواند يعني به صورت «نارنج ، شهد دارد آيا» که در چنين خوانشي «شهد» ي که حالت توصيفي دارد، به عنوان وصفي از «شهد» بخواند.
به اين ترتيب شاعر با آوردن بخشي از حاشيه نويسي ها به داخل متن از يک سو از کثرت تعداد زيرنويسي شعر مي کاهد و از سويي ديگر با چنين رفتار متفاوتي با حاشيه و زيرنويس است که هيات جديدي به متن شعر مي بخشد؛ تا آنجا که حتي مرجع و منبع را نيز به داخل متن فرامي خواند و مي نويسد:
«راه / گاه / مي خواند با ماه / ماه / گاه / مي ميرد بر راه / آنجا که / مي افتد هابيل [پسر آدم که به دست قابيل ، پسر آدم. به ستم کشته شد. /] آنجا که / (اسرائيل ، در آفريننده خود شادي کنند و پسران صهيون ، در پادشاه خويش ، وجد نمايند و نام او را با رقص تسبيح ، بخوانند. با بربط و عود، او را بسرايند و شمشير دو دمه ، در دست ايشان ، تا از امت ها، انتقام بکشند و تاديب ها، بر طوايف بنمايند./ [(اين را از عهد عتيق ، تورات ، زبور، داوود، مزمور ۱۴۹، آوردم.] تا آنجا که حتي زيرنويس هايي را که مربوط به توضيح و تشريح متن نيست و جنبه دستوري (صرف و نحوي) دارد، نيز به جاي حاشيه در متن شعر مي آورد و مي نويسد:
«شکوفه هايي / آويز دريافت / سفيد / سفيد / با مژه هاي تار / ساقدوش هاي بي عروس / بر متن قهوه اي سير و خيس درخت سيب / سفيد و دامن کشان / و روشناي پاک / نامه نوشته بود [بايد نوشته مي شد: (نامه نوشته است) با است در اينجا سازگار نبودم و نوشتم : (نامه نوشته بود) تا بيشتر سنگيني کند.]
و يا آنجا که در پايان شعر «يحياي نگاه يک» مي گويد:«از گوشه اي گم و ناپيدا / از گلوگاه مصب اردن / در بحر الميت / آنجا که / از تپه فرود مي آيد / يحياي (۷) نگاه / پيش از خون شويي تن خويش. / [اگر مي نوشتم: «پيش از تعميد تن خويش به خون » معمولي بود].
ضمن اين که با شماره گذاري در متن برابر واژگان «بحرالميت» و «يحيا»، در زيرنويس شعر، درخصوص «بحرالميت» و حضرت يحيي ، توضيح لازم را مي آورد. ولي در پايان شعر، جمله اي را که کاملا خارج از متن است و توضيحي بر نحو کلام شعر، به جاي اين که در زير شعر، به عنوان حاشيه و زيرنويس بياورد، در داخل متن مي آورد و در پايان شعر، البته باز با حروف نازک تر از متن و در داخل «کروشه».
گرچه با اين کار، مويد به عنوان مولف ، خوانش خاص خود را به مخاطب پيشنهاد و ديکته مي کند. با اين حال ، من حتي با آمدن چنين «حاشيه اي در متن شعر» هم باز تفسير خودم را از عبارت ، «پيش از خون شويي تن خويش» دارم. آن هم با اين آگاهي که حضرت يحيي پسرخاله عيسي (ع) و تعميددهنده او پيش از ظهور و دعوت حضرت عيسي ، در ساحل رود اردن ، براي مردم موعظه مي کرد و آنها را با آب تعميد مي داد.
با وجود اين و با تمام تفسير و تعبيري که «توضيح» شاعر در متن شعر پيشنهاد مي کند. من از گزاره «يحياي نگاه / پيش از خون شويي تن خويش»، تعبير ديگر دارم و به همين دليل هم ، سطر پاياني يا «حاشيه نويسي» پاياني شعر را نديده مي گيرم. همان طور که خود شاعر با در داخل «کروشه» قرار دادن اين عبارت ، چنين پيشنهادي دارد و در حقيقت اين حاشيه ها را ضمن آوردن در متن شعر با قرار دادنشان ، در داخل «کروشه» به حاشيه شعر سوق مي دهد.
با اين همه ، من همين گزاره بدون زيرنويس و حاشيه را دوست دارم و تصويري که در پايان شعر با نبود حاشيه و زيرنويس از پايين آمدن يحيي (ع) از تپه ها پديد مي آيد، تصويري است که در آن «خون» رنگ مي بازد و آب مي شود و آبي ، و انگار که اصلا اتفاقي نيفتاده است و اين يحيي تعميددهنده با آب در رودخانه اردن است ، اما اينک خسته از سفر که برمي گردد. به جاي آب ، در خون به شستن تن خود مي پردازد، آن گونه که گويي اين خون ، همان آب است و يا اگر خوني هم هست ، خوني است گذرا که با شستن در آب پاک خواهد شد.
حسين مهدوي (م. مؤيد) معتقد است: انقلاب عليرغم تأثير گستردهاي كه داشته، كمتر موضوع ادبيات بوده و از سويي تأكيد دارد كه زمينههاي پرداختن به ادبيات انقلاب فراوان است.
اين شاعر گيلاني دربارهي تأثير ادبيات در شكلگيري انقلاب، گفت: من بهطور كلي سهم چنداني براي ماجراي روشنفكري در متن انقلاب قائل نيستم؛ زيرا بدنهي اصلي انقلاب، تودههاي مردمي بودند. درست است كه جريان روشنفكري در برابر ستم و ظلمستيزي، قامت نسبتا رسايي داشت و جماعت روشنفكري نيز مانند بقيهي مردم در رنج و عذاب و در تكاپو بودند كه شايد كاري كنند، اما به نسبت آنچه كه در انقلاب به رهبري امام (ره) انجام شد، سهم چنداني نداشتند. مردم بيشتر انگيزههاي مذهبي صرف داشتند و اين حركت بر اساس فعاليت تودههاي مردمي كه چندان روابط روشنفكرانهاي نداشتند، انجام گرفته است. درواقع تلاش نويسندگان و روشنفكران در تشويق و تهييج مردم چندان سهم بسزايي نيست و نويسندگان و شاعران نيز شكل تودهيي به خودشان ميگرفتند.
او در ادامه با استناد به تجربهي شخصياش، تأكيد كرد: نقش نويسندگان و روشنفكران در اين اندازه بود كه امام (ره) با توجه به آشنايي كه با مسائل ادبي و روشنفكري ايران داشتند، اين جماعت را هم در تصميمگيريهاشان ملحوظ ميكردند و اينكه جماعت روشنفكر چه سهمي داشتند، به زعم من، وضعيتي معمولي داشتند.
م. مؤيد يادآور شد: وقوع انقلاب مرزهاي روشنفكرانه را شكست و به يك بازگشت به خويش، كه برخي از روشنفكران مذهبي به آن اشاره داشتند، تأكيد ميشد. وقوع انقلاب سبب شد امكان بيشتر و بهتري براي بازنگري در ريشههاي فرهنگي خود فراهم آيد. درواقع پس از انقلاب، نفسها و دم و بازدمها تغيير كردند و چيز ديگري شدند. بيگمان اين اتفاق به نوع نگاه در روابط بين آسمان و زمين اثر گذاشت و مسائل ديني آشكارتر شدند. اين تحولات در ناخودآگاه و خودآگاه فردي و جمعي افراد در جامعه تأثير گذاشتند و به تبع، جماعت روشنفكر هم از اين جريان بيتأثير نبودند و دامن تأثير چنان گسترده بود كه از سويي يك عده درست سرنيزهي خودشان را در دشمني با جريان انقلاب تيز كردند؛ از اينرو اين اتفاقات بر فضاي ادبيات هم تأثير گذاشتند و بيگمان اين تأثير هنوز ادامه دارد.
او در ادامه اظهار كرد: همچنين نوجويي شعر جوان و جهانشمولي شاعران و باورمندي آنها از انقلاب متأثر بود و اين شد كه شاعران مرزهايشان را از مرزهاي جغرافيايي ايران وسيعتر بدانند. در ذهن شاعران انقلاب، مرزها، مرزهاي پايداري است، از فلسطين تا شمال آفريقا و لبنان، هند و پاكستان، و درواقع همهي جهان اسلام است، كه اين امكان پيش از انقلاب نبود.
اين شاعر معتقد است: اين را كه انقلاب چقدر موضوع آثار ادبي بوده است، ميشود دو جور ديد؛ در نگاهي ميتوان بهطور مستقيم، انقلاب را ببينيم و از آن ياد كنيم، كه چندان مورد پسند نيست و اثرپذيري از موضوع عظيم انقلاب ضرورت دارد در ناخودآگاه هنرمند شكل بگيرد.
وي با بيان اين مطلب كه شعر محض، آن شعري است كه ناخودآگاه شاعر باشد، ناخودآگاهي كه از پيرامون شاعر سيراب شده است، تأكيد كرد: از اينرو نگاهي موضوعي و مضمونپردازانه به انقلاب را برنميتابم.
م. مؤيد از شاعران انقلاب به عنوان شاعراني ياد كرد كه با ظهور گام بهگام انقلاب، آنها نيز ظهور پيدا كردند و در پايان تصريح كرد: شعر محض انقلاب كار خودش را كرده، هرچند يك ظهور جهاني پيدا نكرده است. ضمن اينكه هنوز مجال و زمينههاي بسياري براي پرداختن به ادبيات انقلاب وجود دارد.
م.مؤيد، از نسل شاعران دهه هزار و سيصد و چهل است. برخي در آن «حجم» و اندازه همان سال ها ماندند. برخي کوچک تر شدند و برخي خود از شعر حجم فراتر رفتند و تا هنوز ادامه يافته اند. م.مؤيد شاعري فراتر از حجم، شاعر هنوز است.
وقتي که در گوشه اتاق کوچک و باصفايش در لاهيجان، با او هم نفسي، در مي يابي که در اين شصت و چند سالگي اش، هنوز مستمراً به شعر مي انديشد، با نوشتن معني مي يابد و از حوادث ادبي روز و روزگار و وقايع اتفاقيه به دقيقه اکنون، آگاه است و حال و هنجارهاي امروزين را ناظر هوشمندي است.
هوشمندي؟ چه هوشي بهتر از اينکه سال هاست تهران و تهران نشيني، و تن دادن به هر چه هر چيز، او را آلوده نساخته است. او در همان گوشه لاهيجان، بي آنکه شهري شود و در هياهوها و بلواها و دعواها حل شود، يکسره جان بر سر نوشتن و خواندن و خلق شعر نهاده است.
م. مؤيد شاعري است معتقد به ايماني و زيسته در دامان اعتقادي و انديشه و تفکر ي، نان شهر و حکومت و دولتي را نخورده، تا وامدار جايي باشد. اما از اعتقادي برخوردار بوده که اگر يک جو از آن در وجود اصحاب هياهو و اين سويي ها و آن سمتي ها بود، جهان ما بسيار بهتر از اين بود. نمي دانم کيست که مي خواهد به هر هنرمند و شاعري که باورمند است، هنرمند و شاعر ايدئولوژيک بگويد؟ و اين نسبت دادن ها و مغلطه ها يعني سرنا را از سر گشادش زدن. هر شاعر راستيني، داراي باوري است، از فردوسي بگير و بيا تا همين نيما و شهريار و سپهري، شاعر بدون باور که شاعر نيست.
و م. مؤيد که فردا شهر رشت و استان گيلان مباهي به نکوداشت اوست، به دور از شعارهاي «زنده باد و مرده باد»، چه از انواع شبه مذهبي و چه از انواع شبه مارکسيستي و چه از انواع پوزيسيون و اپوزيسيون، از عميق ترين و باورمند ترين شاعران روزگار ماست.
م. مؤيد بي هياهو و جنجال و به دور از غوغاييان، در خلوت خود، بر غناي ادبيات و شعر متفکر و باورمند ما افزوده است.
شعرهاي سرشار از لحظه هاي خلاقه و پيچيدگي هاي شاعرانه و متفکرانه او، در گونه و نوع خود، مثال زدني اند.
سهیل محمودی:يك شب باصفاي لاهيجان، خانه كوچك اما بزرگوارانه «م.مويد» شاعر نامدار و هماره تلاشگر و با فرهنگ امروز. رايحه شعر و مهرباني و چاي و معنويت در فضا جاري است. بخشي از كتاب آماده چاپش كه حروفچيني هم شده پيش روي ماست. اثري به نام «حسين علي». فصلهايي را با صدايي رسا و لحني آرام برايمان روايت ميكند. روايت، روايت عاشورا است و اين نثر روايتگونه، مثل شعرهاي او محكم است و سرشار از تصوير و گاه شانه ميزند انگار به شعر حجم كه خود «م.مويد» از شخصيتهاي برجسته اينگونه و گرايش شعري است. در لا به لاي روايت ايشان، چند موضوع، عاشورا و شعر و شيعه و شهادت است. صحبت از سيدحسن حسيني پيش ميآيد و كتاب «گنجشك و جبرئيل» و كمكم صحبت ميكشد به غزل و قزوه و رضايينيا و قيصر و در نهايت حسين منزوي. از غزلي ياد ميكنم از حسين منزوي كه اين غزل شايد يكي از بهترين غزلهاي امروز او است و در ستايش امام حسين(ع) و واقعه كربلا سروده شده و به اعتقادي كه ما شيعيان به امام حسين(ع) داريم، ميگويم: او پذيرفته و محضر و آستان حسيني است با همين يك شعر و آمرزيده درگاه حق كه استاد خلوت گزيده و عزلتنشين شعر جدي امروز (م.مويد) با اشراق و سعهصدري كه برآمده از مشربي معرفتي است ميگويد: همينكه نام منزوي «حسين» است، كافي است تا بهانهاي براي پذيرفتهشدنش داشته باشيم كه لبخند ميزنم و آرامش بيشتري را در فضا حس ميكنم.
كار خيلي از اهالي اين روزگار، افتادن از يكسوي بام است. حالا يا از اين سمت، يا از آن سو و گويا اين از تركشهاي سياست است در ممالك محروسه... بگذريم. يعني آدمهاي مثل حسين منزوي يا مهدي اخوانثالث و يا نيما و يا اين يكي يا آن ديگري را فقط با زاويه خودمان ديدهايم. متري به دست گرفتهايم اگر كوتاهتر از متر ما بودهاند، آنقدر آنها را كشيدهايم تا به اندازه ما بخورند و يا اگر بلندتر بودهاند، آنها را آنقدر فشردهايم تا باز اندازه ما شوند. در حالي كه آنها اندازه خودشان بودهاند. به متر و معيار ما هم نيازي نداشتهاند. همان بودهاند كه بودهاند. گاه برخي متعصبان در دين و مذهب، سياسي كاري كردهاند، و آنها را از شمول باورمندي خارج دانستهاند و طرد و نفيشان كردهاند. كساني هم كه سر و سري با اعتقادات ديني نداشتهاند، اين شخصيتها را با تمام و كمال به نفع خود خواستهاند مصادره كنند. در حالي كه باز اين شخصيتها، همان بودهاند كه بودهاند. در پنهان خود و به دور از انظار، دلي در گرو حق و سري بر آستان حقيقت داشتهاند. ملامتيه بودهاند اما بياعتقادانه طعنههاي آشكار و لحظههاي شك و شطح آنها با منور نهان و گريه پنهانشان توأمان بوده و اين نشان شوريدگي شاعرانه آنها است و ما هم در خلوت و جلوت ستايشگر اين شور و جنونيم كه در گرمي بازار ريا و تظاهر، قلندروار ملامتيه زيستن و اعتقادي عميق را در پستوي دل نهان داشتن، رفتاري شاعرانه است و نوعي «آشناييزدايي» كافي است شعر «يا علي موسيالرضا درياب» را از زندهياد مهدي اخوانثالث (م.اميد) برداري و بنگري. پيرمرد در بيماري و رنجوري متوسل شده است به امام عليبن موسيالرضا(ع) و با چه سادگي و صميميت و صفاي باطني. اين شعر بارها اين سو و آن سو چاپ شده. با قصيدهاي كه هم او براي علامه اميني سروده با عنوان «سلام قطره به دريا دل غديري»
يادداشتهاي روزنامه سالهاي آخر زندگي نيما را كه زندهياد سيروس طاهباز سامان داد و منتشر كرد، تازه دانستيم پيرمرد تا چه مايه دلباخته علي، محمد و قرآن و معارف وحياني و ايماني است. در كنار برخي سردههاي نيما درباره حضرت امير در قالب قصيده به قطعه و رباعي، يادداشتهاي روزانه او بهترين بيان از تعلق خاطر پيرمرد به پيامبر گرامي و امام علي(ع) است. دوست شاعرم عبدالرضا رضايينيا از شعري ياد ميكرد با عنوان «كربلاي مكرر» از زندهياد منوچهر آتشي، در شعري كه در سالهاي نخستين انقلاب در روزنامه «بامداد» چاپ شده بود و با اين مطلع «بوسهاي كه لبان تو وعده ميدهد...» و با اين پيش درآمد: «به پرويز خرسند، معلم نازنين نسل ما، در حوزه نثر توصيفي و تصويري در حال و هواي كربلا و عاشورا از سر آمدان و سرهنگان است. با مجموعههايي چون: «برزيگران پشت خون»، «مرثيهاي كه ناسروده ماند» و «آنجا كه حق پيروز است.»
در حوزه شعر عربي معاصر هم، ماجرا از اينگونه بوده. بيشتر اغراض و خواستههاي خود را در آثار اين آدمها دميدهايم. ظاهرگرايان شريعت در اثبات بيدينيشان تنيدهاند و نحله مقابل، بر انكار دينورزي آنها. چند نمونه بدهم سالهاي نه چندان دور روزنامه اطلاعات بود و جناب سيدهادي خسروشاهي كه با صفاي بسيار به كرشمهاي زخمهاي بر تار وجود ما با يادداشتهاي گاه به گاهش ميزد. يك بار شعري را يافته و ترجمه كرده بود. از «نزار قباني» شاعر نا مدار عرب با عنوان «سمفوني پنجم جنوب» و ماجراهاي پرشور آن سالها تازه دريافتيم كه قباني اهل اين گرايشها و نگرشها است. سطرهايي از سمفوني پنجم جنوب كه از كتابي با همين عنوان ترجمه جناب موسي بيدج نقل ميكنم، اينها است: تو را جنوب ناميدم/ تو را كه رداي حسين/ و آفتاب كربلا را به تن كردهاي... دريا متني آبي است كه علي مينويسد/ مريم، هرشب بر ماسهها مينشيند چشم به راه مهدي/ و گل شكفته بر سر انگشت قربانيان را ميچيند/ زينب سلاح را/ در پيراهنش پنهان دارد/ تركشها را جمع ميكند/ و به مردگاني كه در آينهها نشستهاند/ آذوقه ميرساند.
«حماسه غدير» را ورق ميزني. يكي از آثار تأثيرگذار انديشمند بزرگ شيعي و مقاله حكمت قرآني و محقق معارف وحياني، استاد همه ما جناب محمدرضا حكيمي ميبيني استاد سي سال پيش در شعبان 1396 قمري به نقل اين شعر «عبدالوهاب البياتي»!، از كتاب «الموت فيالحيات» پرداخته.
تحت سماء صيفهالحمرا/ من قبل الف سنه برتفع البكا/ خزناً علي شهيد كربلا/ ولم يذل علي الفرات دمه المراق/ يصبح وجهالماء و النخيل في السماء
[پيشتر از هزار سال/ زير آسمان تابستان سرخش/ اوج ميگيرد/ مويه بر ماتم كشته نينوا/ همواره بر فرات خون زلال اوست/ كه رخساره آب و نخل در آسمان ميدرخشد]
و يا اين بخش از شعر «آدونيس» از كتاب «المسرح و المرايا»: در ميلاد/ شنيدم صداي روزگاراني را/ كه به سويم آوار ميشد/ و رودي را كه چون بالش/ پهن ميشد از لبان سقوط تا پيكر حسين.
و باز اين هم از آدونيس كه متن عربي آن هم ديدني و خواندني است، همان به نقل از حماسه غدير من رحم الايام ناتي... من وجعالحسين ناتي/ من اسي الزهراء/ من احد ناتي و من بدر/ و من اخوان كربلا/ ناتي لكي نصحح التاريخ و الاشيا/
[از زهدان روزگار ميآييم/ از فرياد حسين ميآييم/ از اندوه زهرا/ از احد ميآييم و از بدر/ از اندوه نينوا/ ميآييم تا تاريخ را دوباره بسازيم / و اشياء را/]
و سپاسگزارم از دوست شاعرم (ع. باران) كه وقتي اين قطعات را برايش تلفني خواندم همت كرد و ترجمهاي بسامان از آنها براي اين يادداشت انجام داد.
اين همه بر قلم آمد تا به غزل زندهياد حسين منزوي برسم و منظور و مقصودم از اين يادآوريها آن بود كه به قول مولانا اقبال:
تا تو بيدار شوي ناله كشيدم ورنه عشق كاري است كه بي آه و فغان نيز كنند
نه ميخواهيم زهد بفروشيم و نه به فسق مباهات كنيم: آدم، آدم است و شاعر، شاعر است همينيم كه هستيم و برخي گمان نبرند هركه در شعر و ادب و هنر از دين وآيين و شريعت و محمد و علي و حسين دم زد، ميخواهد به گوشهاي از قدرت متصل شود و سهمي بگيرد. بلكه اين دم زدنها ريشه در باورها و دغدغههاي نجيب آدمي دارد. شاعر وجدان جامعه است و اين وجدان نميتواند در برابر اين همه مهر و عشقي كه در تاريخ و فرهنگ ما نثار سالار شهيدان شده بيتفاوت بماند. غزل منزوي، غزلي است باورمندانه و من كه خود سالهاست به سرودن آثاري علوي مفتخرم و در اين حوزه آثار گوناگون شعر امروز را از نظر گذراندهام، براي شاعرانگي، اسلوبمندي، ظرافت تلميح و توجه به تاريخ و از همه مهمتر صميمت و خلوص اين غزل، ارزشي بسيار قايلم. يادم نيست كه اين غزل در كداميك از مجموعه شعرهاي حسين منزوي آمده است. غزل را سالها است كه از حفظم يعني همان سالها كه آن را سروده بود. از خودش شنيدم و نسخهاي هم گرفتم و حالا به مدد حافظه تمامي غزل را برايتان نقل ميكنم.
تا باغ شقايق
اي خون اصليت به شتكها، ز غديران/ افشانده شرفها، به بلنداي دليران/ جاري شده از كرب و بلا آمده و آنگاه/ آميخته با خون سياوش در ايران/ تو اختر سرخي كه به انگيزه تكثير/ تركيد بر آيينه خورشيد ضميران/ اي جوهر سرداري سرهاي بريده!/ وي اصل نميرندگي نسل نميران!/ خرگاه تو ميسوخت در انديشه تاريخ/ هر بار كه آتش زده شد بيشه شيران/ آن شب چه شبي بود كه ديدند كواكب/ نظم تو پراكنده و اردوي تو ويران/ و آن روز كه با بيرقي از يك سر بيتن/ تا شام شدي قافلهسالار اسيران/ تا باغ شقايق بشوند و بشكوفند/ بايد كه ز خون تو بنوشند كويران/ تا اندكي از حق سخن را بگزارند/ بايد كه به خونت بنگارند دبيران/ حد تو رثا نيست، عزاي تو حماسه است/ اي كاست شأن تو، از اين معركهگيران.
گفت و گو با م. مويد (حسين مهدوي)، شاعر گيلاني
مجتبی پورمحسن
م. مويد (حسين مهدوي) از شاعران قديمي گيلان است. نام او در تاريخ ادبيات ايران در اواخر دههي چهل و پنجاه ديده ميشود.
او اگرچه سالهاست شعر مينويسد اما از هياهوهاي حاشيهاي شعر دور بوده است.
از مهدوي تاكنون تنها دو مجموعه شعر چاپ شده است. <مگر با لبخندهي ماه> و <گلي اما آفتابگردان>. مويد در سال 81 به خاطر مجموعه شعر دومش برندهي جايزهي شعر كارنامه شد. او يك مجموعه شعر با نام <تو - كجاست> در دست انتشار دارد.
آقاي مهدوي شما با وجود چاپ تنها دو مجموعه شعر حضور پررنگي در تاريخ شعر معاصر داشتهايد. شما را در تقسيم بنديهاي مرسوم به موجهاي شعري نسبت دادهاند. خودتان چه قدر قايل به اين تقسيم بنديها هستيد؟
شايد غيبت پررنگ، معني دارتر از حضور پررنگ باشد! بعد بايد بگويم تا به موج چگونه بنگريم؟ يك چيز ديگر؟ بردريا؟ چيزي قائم به ذات و مستقل از دريا؟ يا دريا در گونهي تاب و شور؟ كه موج برميخيزد و فرو ميغلطد و باز، دريا ميماند؟ يقينا موج اگر كف و حباب نباشد خود ما نا است. خود درياي مانا است. اگر مقصود از موج شعري، موج نخست است، من نه به آن تعريف باورمندم و نه كارهايم بندي موجي جدا از درياست. كه چنين موجها، چون ميميرند، شعر نميماند.
اما اگر شعر، درياست و در وزش زمان، تاب بر ميدارد و موج درموج، هر چه رويدادهاي نو پديد آيند و يا محو شوند، شعريت شعر، از خلال اين، يا آن موج شعري، باقي ميماند، در اين نگاه و باور بايد بگويم شعر تا جايي كه شعر است چه در موج نيمايي و شعر طبيعتگرا و سمبوليستي و چه در موج شاملويي و شعر ايماژيستي و شعر سپيد و چه در موج نو با طيفهاي گوناگونش، احمدي، اردبيلي، اسلامپور، الهي و چه در موج حجم رويايي و همراهانش و چه در موجهاي شعري بعد از انقلاب به آوايي متفرد مدعي حضور بوده است و اگر شعر نيست و نبوده است كه ادعايي بيهوده داشته است و اين بود و نبود در همهي گرايشهاي معاصر ديده ميشود. كتاب صور و اسباب مرا (كه نخستين كارهايم در جزوه شعر چاپ شده بود و جزوهي شعر از آن موج نوييها بود) و جايگاه مرا به گمان و باور خويش، نشان داده است من با تقسيم بندي آن مخالفتي ندارم.
ادامه مطلب
احمد میر احسان- روزنامه شرق:«سيماب هاى سيمين» آخرين كتاب شعر م. مويد، يك كار شعرى ويژه است كه ميراث درخشان دوران شعر موج نو دهه ۴۰ و،۵۰ ميراث عظيم شعر فارسى، خصوصاً شيوه شيوايى در زبان لايه مند حافظانه و دستامدهاى هنجارزداى روايت پسامدرنيستى را با هم حمل مى كند و اين صداهاى مختلف و پارادوكسيكال (سنت و سنت ستيزى) در متن زبان فاخر و متشخص شاعر به گوهرى بدل مى شوند كه در دوران تنزل و ميانمايگى شعر، حكم كيميا را دارد. اين شعر يك مكالمه بينامتنى يكتاست كه بين شاعر و سيمين دانشور شكل مى گيرد و مى بالد و يكه به لحاظ فرم و در ادامه زبان يكتاى شاعر است. «سيماب هاى سيمين» و «تو كجاست» كه با فاصله اندكى از هم منتشر شده اند از آن دست آثار شعرى ناياب و چندسويه اند كه در اوج آوانگارديسم، از فخامت و خوش اندامى فرم و زبان تردستانه و استادانه اى برخوردارند و گواه فرهيختگى و نخبگى دسترسى ناپذير شعرى اند كه فاصله شعر اصيل و ماندگار را با شعرواره ها آشكارا برمى سازند. اين دفتر شعر هيجان انگيز يادآورى مى كند كه شعر درخشان و نو ديرياب است و در همان حال مدرنيسم بدون خوانش پهناور و ريشه دار واقعيتى شاعرانه و ارجمند نخواهد بود. «سيماب هاى سيمين» و «تو كجاست»، حاوى همين تذكر ضرورى اند تا شعر را از ياد نبريم.
ادامه مطلب
محمد ولي زاده- روزنامه اعتماد ملی: م.مويد شاعر لاهيجاني كمتر اهل گفت وگو است. با آنكه نزديك به چهار دهه از چاپ نخستين اشعارش در نشريات و جنگ هاي معتبر ادبي مي گذرد اما به تعداد انگشتان يك دست هم مصاحبه مطبوعاتي ندارد. به قول خودش دوستاني دارد كه پس از چند دهه دوستي هنوز نمي دانند كه او مرتكب شعر هم مي شود! شايد همين گوشه گيري اش از مجامع ادبي باعث شده كه پس از سال ها سرودن شعر، نخستين دفتر شعرش <مگر با لبخنده ي ماه> در سال 1373 ( محراب انديشه) منتشر شود؛...
ادامه مطلب
م.مويد شاعر برجسته گيلاني، دليل زبان فخيم و فاخر شعرياش را در دوري خود از ايران تا سالهاي پاياني دبيرستان ميداند و تاكيد ميكند: دوري من از ايران باعث شد كه نگاه تعصب آميزي به زبان سرزمينم داشته باشم.
به گزارش خبرگزاري كتاب ايران (ايبنا)،این شاعر گیلانی تا سال سوم دبيرستان به همراه خانوادهاش در عراق ساكن بود.محمدحسين مهدوي يا همان م.مويد، از مادي رودسري و پدري لاهيجي كه به گفته خودش، شديدا ايراني و شديدا شيعه بود، در هفتم تير ماه سال 1322 خورشيدي در نجف اشرف به دنيا آمده است.
وي مي گويد: پدرم آيتالله حاج شيخ محمد مهدوي لاهيجي، شاگرد آقا ضياء عراقي و همشاگردي آيتالله مرعشي در نجف اشرف بود. ايشان نقش بسياري در شكلگيري علايق من به حوزه ادبيات و متون پارسي كهن داشت.
به گفته مويد، آيتالله لاهيجي، پدرش، حدود 40 تاليف داشته و از شيفتگان فرهنگ و ادب ايران و سرزمين گيلان بوده اند. از تاليفات منتشر شده ايشان ميتوان به کتب های "جغرافياي تاريخي گيلان" و "رجال دو هزار سال گيلان"، چاپ شده در نجف و كتاب "سادات متقدمه گيلان"، منتشره در قم اشاره كرد.
مويد با اشاره به نقش پدر در تشويق او به مطالعه متون پارسي، گفت: ايشان كسي بود كه حافظ را به من شناساند. اولين كتابي كه پدرم مرا به خواندن آن تشويق كرد، ديوان ايرج ميرزا بود. در آن زمان من كلاس پنجم ابتدايي بودم و در مدرسه ايرانيهاي عراق درس ميخواندم.
مويد در ادامه افزود: وقتي اين كتاب را خواندم، برايم سوالهاي زيادي ايجاد شد، به سراغ پدرم در مسجد نجف رفتم و نظر ايشان را جويا شدم. ايشان گفتند به سلاست بيانش توجه كن، نه به آن چه ميگويد و اين نخستين باري بود كه من واژه "سلاست" را ميشنيدم.
اين شاعر درباره چاپ اشعارش در نشريات ادبي ايران، پس از آمدن از عراق، گفت: وقتي در عراق بودم، به دليل تشويقهاي زياد پدرم، با ادبيات ايران كه در نشريات ايراني منعكس ميشد و عموما در عراق در دسترس بود، آشنا شدم. از سوي ديگر، به شعر معاصر عرب هم توجه زيادي داشتم.
وي ادامه داد: من با شاعران بزرگ عرب ، از جمله شادروان "نازك الملائكه" و نیز "شاكر بدري سياح" آشنا بودم و شعرهاي شوقي و شاعران ديگر عرب را هم ميشناختم. به كارهاي نازك علاقه زيادي داشتم و به دليل ارتباط خانوادگي با خانواده او كه از خانوادههاي شيعه و شناخته شده بود، با شخصيت فردي او نيز از نزدیک آشنایی داشتم.
مويد با اشاره به انتشار نخستين شعرش در ايران در مجله خوشه، گفت: پس از اين با جزوه شعر از شماره سوم همكاري كردم و كمي پس از آن هم، شادروان محمدتقي صالحپور شعري از من را چاپ كرد.
مويد پس از منظومه عاشورايي "حسين علي"، مجموعهاي از شعرهاي سپيدش را به نام "پروانه ی بيخويشی من" براي انتشار به نشر ايليا سپرده است كه در سال جاري به چاپ خواهد رسيد.
او درباره دليل بازگشتش به ايران در نخستين سال هاي دهه چهل گفت: پس از سال سوم دبيرستان در نجف، ناچار بودم براي ادامه تحصيل به دبيرستان "شرافت" بغداد بروم، ولي در اين مدرسه تنها رشته طبيعي تدريس ميشد ، در حالی که من به رشته ادبي علاقهمند بودم، از همين رو ناچار از بازگشت به ايران بودم.
به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)،در اين يادداشت كه به طور اختصاصي در اختيار گروه ادب و هنر اين خبرگزاري قرار داده،آورده است: مي دانيم كه شاپور منتسب به جريان حجم بود. مشخصه جريان تكامل يافتهاي كه با نام رويايي ميتابيد و به گمانم شاپور با آن نزديك بود، شگفتيزايي، سرعت و كمال بود. همه اينها بايد در تنگناي ايجاز و گريز از اطناب بازگو شود. حفظ اين مشخصهها لازم است، حتي اگر بهاي آن نازيبايي باشد. اما شاپور به نازيبايي كه ميرسد،جدا ميشود:
از گذشتن كه ميگذري
مرگ در ظهر را تنفس كن
در آذر پنهان كي ميشوي
تو كه چشمهات رفت و آمد اشيا را ميشنود
و نمونه ديگر:
آيا من بانوي بنفشه بودم
يا بنفشه در درگاه ستاره مرا ميخواند
آيا حيات نرگس بودم
يا نرگس در درگاه ستاره مرا انديشه ميكرد
آيا موسيقي نيلوفر بودم
يا نيلوفر در درگاه ستاره مرا ساز ميكرد
او مثل هر شيرازي ديگري، نميتوانست از زيبايي ببرد و از آن رو بپيچاند. همه اينها حرفهاي من و امثال من ميتواند باشد راجع به شاپور بنياد يا جرياني كه او را منتسب به آن ميكنيم، كه بايد اين را هم بدان افزود كه او شيفته تجربه و آزادي بود. هر تعهدي گويي او را ميآزرد. چرا كه به نوعي دست و پاي او را ميبست.
همين آزادمنشي او و گريز او از هرگونه محدوديت در آزمونهاي شعرياش، به گمان من بعدها عامل "محاكات" را وارد شعرش ميكند:
آهو حكايتي ديگر داشت
آهو كنار ما روي صندلي كنار ميز ميزيست
صياد هم حكايتي ديگر داشت
او هم كنار ما روي صندلي كنار ميز ميزيست
همچنين او عامل وزن را نيز به همين گونه وارد شعرش ميكند:
آهو سكوت محض بود
در پلههاي بي چون
نرگس بلور ياد
و سرو گياهي خميده بود
خدايش بيامرزد كه روحي شاعرانه داشت، همان روح شهودي. اهل خرد بود؛ طلبه مدرسه شهود. من با او آشنايي نزديك نداشتم. اينها عقايد من است كه برآمده كارهاي اوست:
پلكان مارپيچ را موجي از نيلوفر و راز تاريك ميكند
و روندگان باز ميگردند
تا در هزار توي هميشه شست و شوي ماه شيدا را
شيفته شوند
آنگاه از صداي تو
شبنمي پلكان تاريك را روشن ميكند
حرف آخر اين دريغ است كه ميان آوازه او و بسيار بزرگي او هيچ شباهتي نيست.
سیزدهمین نشست "شکرانه حضور" حوزه هنری گیلان، برای بزرگداشت شعر و شخصیت حسین مهدوی «م. موید»، با حضور محمدعلی بهمنی، صابر امامی و سهیل محمودی در شهر رشت برگزار شد.

به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا) محمد حسین مهدوی (م.مويد) شاعر گيلاني متولد سال 1322 در شهر نجف و کارشناس رشته زبان و ادبیات عرب است.
او در کنار کار در مقام مدیرکل و ریاست اداره ثبت اسناد و املاک کشور، به سرودن شعر نیز اشتغال داشته که حاصل آن چندین دفتر شعر با عناوین «مگر با لبخندهای ماه»، «گلی اما آفتابگردان»، «سیمابهای سیمین» و دفترهای نثر «پراونه بی خویشی من» و کتاب «حسین علی» بوده است.
موید در سال 82 به خاطر سرایش مجموعه شعر «گلی اما آفتابگردان»، جایزه شعر برگزیده سال نشر کارنامه را دریافت کرد و در جشنواره آثار و تولیدات مراکز استانی حوزه هنری نیز به عنوان هنرمند پیشکسوت تقدیر شد.

