نرگسِ هنوز
در هنوز ماند و/ کس خبرنکرد
گاه/ نسترن/ در انتظار/ پر کشید
گاه/ کوچه خیال/ دردمی گریزپای
یاس فام شد
گاه/ خشکنای یک چکاوک غریب سایه را فشرد
گاه سنگ خاره هم/ نهان گریست/
گر چه گونه تر نکرد
هر چه بود
هیچ بوده ای
به کام سر نکرد و
روزگار
خیرگی ز سر به در نکرد
معنی نگاه بود و پیش چشم ما
کاج را/ به مه سپرد و/ سیمبر نکرد و
پشت چشم
مخمل نوازشش
شب مرا/ سحر نکرد
هم/ سفر نکرد
نرفت/ هم
هم/ نبود
هم/ نماند
و هم/ نیامد و مرا در این گدار یک هزار سال و
بیشتر/ نشاند
هم/ گذر نکرد
با تمام این که/ دانش فرا
به سان مهربانی غریزه
در تمام تارتار روشنی/ پدید بود
با تمام این که/ نخل و
سایه های نخل/
بخش های ایستاده همیشه ای شهید بود
وجد سبز این زبرجد رواق گفت وگوی سرخ
در محاق او/ اثر نکرد
راهوار را/ نخواند
یا/ نظرنکرد
آی/ ای عزیز من/ نگاه می کنی
چگونه انتظار
زخم پشت پلک خواب گشت؟
آی/ ای عزیز من
از گذار تو نبود/ این که خاک
توتیای چشم آفتاب گشت؟
تو ـ کجاست؟
بی تو/ پاک/ راه/ کیش/ واژه های ناب
گفت های بی نشانه ای است
روز را نگاه می کنی؟
ادامه شبانه ای است
خانه هم/ سیاه پوش خانه ای است
تو ـ کجاست؟
هیچ کس/ دوای زخم کهنه را
مگر/ به نیشتر نکرد
جای پای تلخ/ روی گونه ماند
مادرم
چقدر اشک ریخت
گستر ستم/ فراخ بود
انتهای شاخه تکیده/ سیب
واژگونه ماند
پاسخ کشش/ نداشت
مویه/ واکنش نداشت
سرخ هم/ تپش نداشت
راه/ سنگلاخ بود
گاهِ پرتویی نسیم
رازِ مویه پگاه روز هفتم مرا
به ذی طوا «رساند»
تو ـ کجاست؟
دل/ گدازه بود و/ دل گداز
آذر گدازه بیشترنکرد
این همه/ شب و شبانه و شبانگی
قضا نخواست
این همه
شب و
شبانه و شبانگی قدر نکرد
لخت خون و/ بخت سرنگون
سزاست
هرکه را که از کنام شرزه ها
حذر نکرد و
... نرگس هنوز
سال، سالِ نو
روز،روز ِ نو
نو روز، نو
دل مرا / زر آراسته اند
كجايي تو ؟
غروب مي شود
دل مرا / نارنج آراسته اند
كجايي تو
پگاه ِ ارديبهشت است
دل مرا / سبز آراسته اند
كجايي تو
جنگل تابستان سرشار گشت از نيمروز
۷ خرداد ۱۳۸۷ـ لاهيجان
ميراحمد ميراحسان در نشست تحليلي شعر و انديشه حسين مهدوي(م.مويد) تصريح كرد: مهمترين ويژگي شعر م. مويد به وجود آوردن پلي بين ميراث و ابداع بود كه اين مسأله درتجربه شعري بعد از نيما، بينظير است.
به گزارش خبرنگار روابط عمومي حوزه هنري استان تهران: ميراحسان همچنين افزود: مهجور بودن شاعري با قدرت م. مويد در زمان ما به شدت جاي تأمل دارد چرا كه شعر او در عين آوانگارد بودن حاصل ميراث بزرگ فرهنگ شيعي است.
وي شعر م. مويد را داراي ريشههاي اصيل و گرايشهاي جديد زباني برشمرد و گفت: او پرورش يافته ملتقاي زبانهاي عربي و فارسي است و اين تجربه زيستي، امكان معاد و رستاخيز در كلمات را به او داده است.
ميراحسان با بيان اينكه تأويلگرا بودن شعر م. مويد از ويژگيهاي كمنظير شعر زمان ماست، اضافه كرد: بايد گفت: شعر حسين مهدوي، عبور از متافيزيك و گفتوگو با وجود است.
وي به تاثيرات عميق و وسيع زبان قرآن، نهج البلاغه و ادعيه بر شعر او اشاره كرد و اظهار داشت: اين تاثيرات به او كمك كرد تا در ساختار لايهمند زباني بينديشد و زبان قرآن را به زبان شعر مدرن درآورد.
ميراحسان بيان داشت: ميتوانيم بگوييم هيچ شاعري به حساسيت م. مويد در تماشاي كلمات و در زندگي با كلمات نداريم.
وي همچنين شعر م. مويد را از وسيعترين شعرهايي دانست كه در موج نوي شعر ايران بر فرهنگ استوار است. گفتني است ميراحسان همچنين در بخشي از سخنان خود با اظهار تأسف از انتشار برخي كتب كه به بررسي دهههاي مختلف شعر حرفهاي ايران ميپردازند گفت: متأسفانه در برخي از اين كتب شاهديم نام آدمهايي نظير م. مويد حذف ميشود و نام شاعران ناشناس ديگر در كتاب اضافه ميشود كه اين مسأله دور بودن نويسنده از جاده انصاف را ميرساند.
امروز/ اول اوت ِ چند سال پیش است
تو را مینگرم
خود لیلی است
افشانۀ بید مجنون
امروز/ اول اوت چند سال بعد است
تو کمی لاغر شدهای
بی تکاپو/ لبخند میزنی
میخواهی جایی بروی !؟
امروز/ اول اوت است
یکی از اول اوتها
و چونان/ هر امروز ِ دیگری
تو را می نگرم
از آن بی تکاپویی هم / خبری نیست
پیر میشوی
و چند روز دیگر
قلب الاٌسد ِ تو/ میسوزد
امروز/ اول اوت است
چه روز با ارزشی !؟
همان ِ دردی طولانی
چه روز با ارزشی !؟
التفات
در کژراهۀ شبی روشن
قدم میزند
گلی سرخ/ نشسته بر گیسوانی سیاه
همان
اول اوت نخستین
و چینش دانههای یاقوتی و منظّم دانههای انار
ماهیچهای صخرهای میسازد
خود ِ لیلی است
افشانۀ بید مجنون
خود ِ لیلی .
تاويل فوران زبان به سوي آسمان
روزنامه ی اعتماد ملی- احمد میر احسان:سكناي حسين در زبان ايراني: اين نوشته، بخشي از فصل <سكناي حسين در زبان ايراني> است كه خود فصل، جزيي از نوشته طولاني <حسين/ زبان و پل/ انسان ]ماجراي جان جهان در زمان، زاده پدر/ خاك و مادر/ آسمان، زايش رفيق اعلي، ظهور اسم انسان>[ است و همه نوشته گفت وگويي است درباره اثري تاويلي و بي تا كه اين روزها منتشر شده است به نام <حسين علي> نوشته م.مويد و از انگشت شمار متون اصيل با هستي زباني والايي و ظرفيت تاويل گري كمياب.
م.مويد(محمدحسين مهدوي سعيدي) شاعر موج نويي دهه 40 و 50 است كه آثار مدرن او پس از انقلاب منتشر شده است. او شاعر كتاب هاي <مگر با لبخنده ماه>، <گلي، اما آفتابگردان>، <تو كجاست؟>، <سيماب هاي سيمين> و <پروانه بي خويشي من> است.
اهميت <حسين علي(>ع) در چيست؟ نوشتن درباره پيشواي معصوم يك مذهب به وسيله پيروان آن مذهب، امري غريب و يكه به شمار نمي آيد، بلكه بديهي است؛ به ويژه امام حسين(ع) داراي جاذبه اي به شدت تكان دهنده است. نه زان رو كه پرومته اي است ايستاده برابر تقدير براي اثبات يگانگي انسان، بلكه از آن رو كه به قول دكتر نصر، برعكس انسان پل گونه اي است كه زمين و آسمان را يگانه مي سازد و به هم پيوند مي دهد. ما را در حس وحدت با هستي غرق مي كند و در اين نقش بي خدشه، بردبار بر مصائب هولناك است كه شرط به منتهااليه بالاو برشدن او و آرام گرفتن در خشنودي دوسويه ناب و آرميدن در بهشت رفيق اعلي، تحمل رنج و مشقتي هزار بار دردانگيزتر از پرومته است براي جدايي كامل از سويه تاريك و درنده انسان و رويارويي همه سويه و تمام و كمال با آن، وقتي كه داستان او صحنه نمايش انباشته شدن فروپستي هاي فروتر از درندگان در بي جان موجوداتي است انس يافته به دنيا و چرب و شيرين قدرت و مكنت و مكانت دنيوي و بي مهاري توسعه قدرت خودخواهانه و بيداد و منكر برابر آن همه بي گناهي انبوه.
پس آيا يكه بودن حسين علي(ع)، به سبب يكه بودن متن آن است برآمده از قدرت هاي زباني و نگاه شاعري زبان آور و بلندبالاكه مثلادر مقام شاعر برگزيده سال به وسيله داوران چپ و راست و ميانه و اهل شعر و اهل غيرشعر چه در جشن <كارنامه> با داوري منوچهر آتشي و ديگر دوستان و يا در جشن ساليانه فجر با داوري داوران ديگر، شاعر برگزيده سال مي شود؟ و چنين پيرامون قدرت هاي شعري اش از نوا در توافق هاي همگاني رخ مي دهد كه داوري زيبايي شناختي متين جانشين تقابل هاي غالبا ايدئولوژيك و خصمانه مي گردد؟
نمي خواهم بگويم اين نشان تاييد خبرگان ناموافق و توافق بي قصد و غرض كه بر اصالت توان هاي يك شعر گواهي مي دهد بي اهميت است، اما مهمتر از چنين ذوق زدگي، ظرفيت ادراك تويه و درونه خود شعر و خود متن است.
ادامه مطلب
اتفاقا در شعر انتظار
روزنامه ی اعتماد ملی - حمید رضا شکارسری:توجه به ابعاد مختلف كلمات و كاربرد هر چه بيشتر اين ابعاد، متن را از حالت تك لايگي و تك معنايي خارج مي كند. در نثر مهم ترين دغدغه كاربر زبان، معنارساني است و اتفاقا معنايي يكه مورد نظر اوست. حتي وقتي او از وجه كنايي زبان استفاده مي كند، باز هم انتقال يك معني مشخص را دنبال مي كند. وقتي مي گوييم: <نوار گوش كن>! هم ما و هم مخاطب ما مي داند كه منظور <محتويات> نوار است. يا وقتي مي گوييم: <سلامت را خوردي؟> مي دانيم كه مقصود <فراموشي سلام> است و نه خوردن آن. به اين ترتيب بر اساس قراردادهايي <مشخص> و <از پيش تعيين شده> كلمات در متن نثري اضلاع گوناگون خود را وا مي نهند و فراموش مي كنند تا مبادا در امر انتقال معناي <مشخص> و <معين> مورد نظر تاخيري به وجود آيد و خللي ايجاد شود.
در شعر اما مهم ترين دغدغه كاربر زبان، معنارساني نيست و اتفاقا تاخير معنا و پيچش آن به صورتي كه هر بار به شكلي تازه بروز يابد، مورد نظر او است. حالااتفاقا وقتي از وجه كنايي استفاده مي كند، به اين دليل است كه معاني متفاوتي را با يك بيان مطرح نمايد. معاني متفاوتي كه هيچكدام بر ديگري تقدم و برتري ندارند. وقتي مرحوم سيدحسن حسيني مي گويد: <تو آن را ز رشيدي/ كه روزي فرات بر لبت آورد>، نه تنها ساحل فرات را در نظر دارد كه عيني و مادي است، بلكه لب دهان فرات را نيز به عنواان شخصيتي انساني مدنظر دارد كه ذهني و غيرمادي است. به اين ترتيب، بر اساس قراردادهايي <نامشخص> و <از پيش تعيين نشده>، كلمات در متن شعري اضلاع گوناگوني مي يابند و گاه ابعاد فراموش شده خود را به ياد مي آورند. بعدي مهم از اين ابعاد فيزيك كلمات است كه در نثر كلانابود مي شود چراكه بعد معنايي كلمه در نثر آنچنان فربه است كه جايي براي بعد فيزيكي (صوتي) آن نمي گذارد. شعر اما حتي به فيزيك زبان بي اعتنا نيست و ما را به <شنيدن> دعوت مي كند. در نثر، ما زبان را در واقع نمي شنويم بلكه فقط مي فهميم. اما شعر ما را به شنيدن خود دعوت مي كند و گاه حتي ما را به ديدن خود فرامي خواند. <افتاد / آن سان كه برگ / آن اتفاق زرد / مي افتد / افتاد / آن سان كه مرگ / آن اتفاق سرد / مي افتد / اما / او سبز بود و گرم كه / افتاد>
مرحوم قيصر امين پور در شعر فوق نه تنها كلمات را در قالبي موزون و عروضي ارائه كرده و با قوافي دروني مرگ/برگ و سرد/ زرد بر غناي موسيقي اثر افزوده است، بلكه با تقطيع خاص و هوشمندانه اي، <افتادن> را نشان داده است. اينها همه علاوه بر توجه ويژه شاعر به وجه دوگانه فعل <افتادن> قابل بررسي است كه به گمان اين قلم جانمايه اصلي شعر محسوب مي شود.
***
شعر <تو- كجاست؟> قبل از سطر اول خود آغاز مي شود، با عنواني كه درگيري با مخاطب را شروع مي كند. مخاطب در زندگي روزمره خود با زبان رابطه اي خنثي برقرار مي كند و اگرچه بدون به كار بردن زبان عملانمي تواند به زندگي خود ادامه دهد اما آن را به هيچ وجه نمي بيند و احساس نمي كند. اين گونه بهره كشي از زبان مانند استفاده از هوا براي تنفس است؛ حياتي و بي ارزش! پس مخاطب با تعدادي معدود و محدود از ساخت هاي زباني، رابطه اي روزمره و خنثي برقرار مي كند تا از بديهي ترين و ابتدايي ترين كاربرد زبان يعني ارتباط با ديگر انسان ها بهره مند شود. به طور مثال به همكارش مي گويد: پرونده كجاست؟ به فرزندش مي گويد: كتاب كجاست؟ به مادرش مي گويد: پدر كجاست؟ و پشت تلفن به همسرش مي گويد: تو كجايي؟ در اين موارد تنها دغدغه موجود معنارساني است. حالااين مخاطب وقتي ناگهان مي شنود: <تو- كجاست؟>، تكان مي خورد و مجبور مي شود مكث و تفكر كند. اين ساخت زباني تازه آشنا نيست. مثل ساخت هاي مشابه هست و بيشتر نيست. پس ناخودآگاه توجهش به خود زبان جلب مي شود و مجبور مي گردد به جاي تحويل گرفتن معنا، خود به معنايابي بپردازد. در همين مرحله، پيش از شروع شعر، عده اي از مخاطبان راهشان را از شعر جدا مي كنند و به دنبال كار خود مي روند. زيرا برخلاف آنچه در ابتدا به نظر مي رسد، معنايابي از زبان كار ساده اي نيست. معنايابي از زبان توجه تمام فيلسوفان تاريخ را به خود جلب كرده و حتي در نهايت به تئوري دال هاي لغزان (سيلان دال ها) و فقدان معناي <دريدا> رسيده است كه بيشتر به يك شوخي ضدفلسفه شبيه است تا نظريه اي فلسفي.
<تو- كجاست؟> با فرم خاص خود مخاطب را به چالش مي كشد و زبان را جلوه گر مي كند. مخاطب را به معنايابي ترغيب مي كند و <تو> را برجسته مي نمايد. <تو> آنقدر برجسته و محترم مي شود كه شاعر نمي تواند رودررو از او سوال كند. <تو> به عنوان يك عنصر زباني با صنعت تشخيص، شخصيت يافته است؛ شخصيتي كه شاعر تا انتهاي شعر نمي تواند چشم در چشمش بدوزد و با اين تمهيد جذاب، شعر آغاز مي شود. (آيا شعر با همان عنوان خود آغاز نشده است؟< )!رفت/ رفت و آمد درخت سرو/ ماندگاري تو در خيال من> سطر اول يكي از سه فعل به كار رفته در كل شعر است. به عبارت ديگر در كل اين شعر تنها سه بار از فعل استفاده شده است كه دو بار آن با ساختي مشابه عرضه شده است. سطر اول و عنوان شعر كه يك بار در متن شعر هم آمده است. يعني سطر اول را هم به تبع عنوان شعر مي توان به صورت <تو- رفت> خواند. حالادر فضايي هجراني، بدون <تو> قرار گرفته ايم. درختان سرو با آن عمر طولاني كه زمستان ها هم به زندگي سبز خود ادامه مي دهند، مي روند و مي آيند اما <تو> در خيال من ماندگار است. اين از سويي مي تواند مبالغه اي شاعرانه باشد و از سويي ديگر اشاره به هويت ماورايي <تو.> اگر سرو را در تاريخ ادبيات فارسي سمبل <يار> بدانيم، آنگاه اين سطر به معناي ناپايداري عشق معشوقكان جز <تو> نيز خواهد بود.
<هم وشي يال و شيهه ها / ديدن شنيدني / مغرب صدا / قتلگاه فاخته / نيش / ديو / سوز / دي هزار دي / ماه موج يك نگاه سرد بود / تو - كجاست / مصرع شكسته بال من.> شعر با آشنايي زدايي هاي مداوم از زبان روزمره به پيش مي رود و اگر اين آشنايي زدايي ها را به فرم نيمايي شعر و هم آوايي ها و همصدايي هاي مصوت ها و صامت ها هم بيفزاييم، توجه به فرم صوري زبان، آشكارتر و نيز برجسته تر مي نمايد. شاعر در اين سطرها جغرافيايي سرد و وحشت زا را تصوير مي كند و با همين شيوه، شعر را از سطح عاشقانه اي سطحي و احساسي فرا مي برد. او همچنان با ساخت هاي زباني بازي مي كند. با كشف تركيب <ديدن شنيدني> شوق ديدار آنكه تاكنون فقط شنيده شده است را اعلام مي كند و در عين حال آن <ديدني> كه از فرط زيبايي <شنيدن> دارد را آرزو مي كند. با كشف تركيب <مغرب صدا> به سكوت وحشت آور و خفقان فراگير بي <تو> اشاره مي كند. شاعر همچنين با كاربرد <دي هزار دي> و <موج نگاه سرد> نه تنها زمستان سرد و طولاني هزارساله را يادآوري مي كند، بلكه گذشت هزار ديروز را بعد از رفتن <تو> فرياد مي زند. حتي مشاهده مي شود كه شاعر براي سطر <تو - كجاست> هويتي استعاري در نظر مي گيرد و آن را مصرع - پرنده اي نارسا - شكسته بال مي خواند. البته او براي واژه <مصرع> هم هويتي استعاره در نظر گرفته و به آن هم تشخص بخشيده است. به عبارت ديگر شاعر حجمي از كلمه تدارك ديده است كه در آن كلمات به مثابه جزيي از شبكه اي ارگانيك با هم در ارتباطي تنگاتنگ قرار گرفته اند.
<ديرپاي رنج / بي زوال / قحط سال من / گفت آبي اشاره هاي خون جگر / گردش هنوز نرگس گذشته ها / شيوه هاي چشم / شعر لال من / مصرع شكسته / بال من / خون سرخ هاي هاي بوسه ها / حلال من / زوزه هاي گردباد گرگ.> در اينجاي شعر ما با بيان استعاري شاعر آشنا شده ايم. فضاي پر از وحشت و خشونتي هم كه شاعر ترسيم كرده، تصور هرگونه حس عاشقانه سطحي را ناممكن مي نمايد. پس حق داريم با توجه به حضور ناگهاني واژه <نرگس> علي رغم رابطه كلاسيك و منجمد غيرخلاقانه اش با <چشم> و با عنايت به كليد واژگي <نرگس> در شعر رايج <انتظار مهدوي> اين سال ها، شعر <تو - كجاست> را با فرامتن انتظار حضرت مهدي(عج) خوانش نماييم. از سوي ديگر ما به عنوان تاويلگر اين شعر نمي توانيم از اقتدار نام <م.مويد> به عنوان شاعر اين متن به راحتي بگذريم؛ شخصيتي عميقا مذهبي با شعري عميقا متعهد به اعتقادات شيعي. شعري كه البته تعهد بر آن سوار نشده، بلكه در قبض و بسط پياپي آشنايي زدايي ها از زبان و وفور شگردهاي زباني چهره پوشانده و بايد كشف گردد.
***
امام زمان(عج) و انتظار ظهورش هم مي تواند موضوع <شعر انتظار> باشد و همين طور يكي از فرامتن هاي آن. در حالت اول شعر با خطر جدي تك معنايي روبه رو است و همين خطر خون مخاطرات ديگري را به دنبال مي آورد كه مهم ترين آنها سقوط در ورطه زبان پراتيك يا خودكار است. انقلاب اسلامي به دليل ماهيت ديني خود زمينه بروز و حضور دين و ملاحظات ديني را در تمام عرصه ها، خصوصا عرصه فرهنگ و توليدات آن از جمله شعر فراهم نمود. انبوهي اين توليدات از يك طرف و زمينه كاملامساعد جهت اشراف مخاطبان بر مفاهيم كلي و جزيي مذهبي از سوي ديگر، باعث شد كه دريافت هاي هنري شاعران از پديده هاي ديني، به سرعت از تاثير هنري خود تهي گردد و به ابزار معنارسان و حتي ايدئولوژي زده اي تبديل شود. در يك جمع بندي نهايي، مهم ترين مساله اي كه در آسيب شناسي شعر <انتظار> موجب توقف شعر در مرحله دلالت موضوعي، تك معنايي اثر، فقدان فرا متن آفريده مخاطب و شناوري اثر در سطح زبان مي شود، خطر تبديل بسيار سريع تكنيك هاي شعري به تمهيدات تزئيني اما معنارسان در متن زبان خودكار است. م.مويد در شعر <تو - كجاست؟> با آشنايي زدايي مدام از زبان، موفق به خلق فضايي تازه و جذاب، در عرصه شعر انتظار مهدوي شده است. البته دغدغه عروض نيمايي و ولع آفرينش موسيقي كلام از طريق واج آرايي ها و قافيه بندي ها، خسارات و حشور و زوايدي را بر شعر تحميل كرده است كه نمي تواند چندان بر قضاوت نهايي منتقد در مورد اين شعر تاثيرگذار باشد؛ هرچند ضرورت ويرايش در نگارش هاي بعدي را گوشزد مي نمايد.
![]() |
روزنامه ی اعتماد ملی - عبدالرضا رضایی نیا:1<آمين / آمين / من از سرزمين آوازها / از كشتگاهان تكلم / آمدم / پيش از آن كه / خون / بر دامنه ي شيهه اش بيفزايد / پيش از آن كه / شعله سبز / در بگيرد...( >تو كجاست، ص 88)بهار سال 1376 خورشيدي. بهار عجيبي است. التهاب سياست تمام عرصه ها و آينه ها را فرا گرفته است. جناح هاي سياسي چنان بر طبل تخاصم مي كوبند كه آواها و نواهاي ديگر را در سايه مي برند. از همه سو سنگ دشمني و درشتي و دشنام مي بارد و تا به خود بيايي، سرشكسته ترين و دل شكسته ترين آينه هايي.
توي گريخته از غوغاي بي انعطاف و دل آزار پايتخت - چونان همه آدم ها - به جبر اجتماعي بودن از انتخاب ناگزيري و سر در سوداي لبخندي از جنس فيروزه داري اما نه از موضع روزمرگي هاي طبق معمول اهل سياست و نه از موقف تعصب هاي ايل و عشيره و قبايل كهنه و نو، كه از چشم انداز فرهنگ و آيين. دو سه دهه تجربه نزديك تماشا و لمس سياست به تو آموخته كه اگر فرهنگ و معرفت مغلوب سياست ورزان و سياست بانان شود، هيچ گرهي از فروبستگي هاي اين مملكت نخواهد گشود، سهل است كه از قضا سركنگبين بر صفرا خواهد افزود.
اما ماجرا از همين نقطه آغاز مي شود، همين كه از موضع فرهنگ با سياست گفت وگو كني، به ارتكاب خبطي عظيم نواخته خواهي شد؛ كه مي شوي. در وادي سياست آدم ها را قالب مي زنند، هر آدمي را بايد در قالبي ريخت، طيف بندي و طيف سنجي كرد؛ يا با ما يا بر ما و ديگر هيچ. و اگر به ظاهر در هيچ قالبي نگنجيدي، كاسه اي زير نيم كاسته است، لابد نيمه پنهاني داري، نيمه پنهانت را كشف مي كنند و رسواي خلايق ات مي كنند...
القصه، در بهار 76 گيلان، عاشورا چونان نسيمي روح نواز از سمت درياهاي دوردست بر جان و جهان مي وزد، و تو دلخسته و گريزان از صداهاي طبق معمول به جست وجوي حنجره اي برآمده اي از جنس نينوا، ديلماني و گيلك. <م. مويد> با سوز صداي غريب اش - به همنفسي ياران شاعر - ميهمان راديو گيلان است و تا عاشورا دوازده وادي نثري شعرگون پيش روست، در مايه هاي زيستن و گريستن بر سيد و سالار عاشقان جهان.
و بدين گونه سبزهاي سرخ مي آيند، دستان م.مويد را مي گيرند، تا آغاز گردد تجلي تازه اي از <حسين علي-> درود خداوند بر او باد.-
2
باز هم بهار سال 1376. <حسين مهدوي> در كوچه پس كوچه هاي شهر چنان آمد و شدي دارد كه جز تني چند از ياران كسي از سر و سر ش با <م.مويد> باخبر نيست. راستي را <م.مويد> كيست؟ گويا شاعري است كه <حسين مهدوي> خوب مي شناسدش؛ مرد ميانه سال صميمي، آشناي كوچه هاي رازآميز لاهيجان.
<م.مويد> سال ها در پرده زيسته است به جبري از سر اختيار يا اختياري از سر جبر و چنان با <حسين مهدوي> رفتار مي كند كه انگار او ديگر است و البته پس از سال ها مصاحبت - با هر دو - بايد به روشني دريافته باشي كه <م.مويد> ديگر است، بي هيچ ترديد، و نيز اين را كه شعر برايش ساحتي نيايش گون دارد، بود و نبودي نيايش وار و متعال با خوانشي متفاوت چونان ترنم عاشقانه واژگان مقدس، بگذريم!
پريرو تاب مستوري ندارد، هرچند خلوت گزيده را به تماشا حاجتي نيست. مجموعه آن ده، دوازده برنامه نينوايي پژواكي شايان مي يابد در گوشه و كنار گيلان و استان هاي همجوار كه با صداي گيلان مانوس ترند. خوب يادم هست، حصري آرام، شايد بر آستان غروب تابستان، در نشيب باغهاي چاي كه سرازير مي شوند از كوه سبز غنوده بر چشمان لاهيجان... باز ياران شاعر از <م.مويد> مي طلبند تا آن نثر شعرگون و شگفت نينوايي را بازآفريند و در هيئتي پيراسته آماده نشر كند تا به يادگار بماند آن خطوط سبز سرخ... و بدين گونه سرازير مي شوند كلمات چون عطر عصرهاي دلنواز كوهستان هاي مرطوب و <م.مويد> باز با <حسين مهدوي> تنها مي شود؛ تن تنها... و كلمات نخست مي آيند، دستان كلمات سپس را مي گيرند و قصه برگ ها و باران ها به درازا مي كشد، انگار پنج سال تمام... و باز ماييم و ياران شاعري كه در پرسه فصل هاي نو به نو ميهمان كلمات <م.مويد> مي شويم و وادي به وادي با <حسين علي> در خلوت آن خانه سرشار از عطر گل ياس مي باريم و <رحمت حقي پور> شاعر مهرباني هاي بي انقطاع همسفر هميشه آن عصرهاي در يادماندني است.
3
زمستان 1386، تهران. ده سال از آغاز آن آوازهاي نينوايي مي گذرد و <حسين علي - درود خداوند بر او باد >- منتشر است.
هر آنكه را با شعر <م. مويد> اندكي انس و آشنايي است، از همان سطرهاي نخست درمي يابد كه اين نثر خويشاوند نزديك شعر اوست، با قرابت ها و نشانه هاي بسيار:
< -الله بود كه روشناي دوست داشت خاندان تاباند و به سوگواره چشم و چراغشان حسين برخواند؛ تا آفريدگان كشش ديدند و بدان كوشيدند...>
من در اين مجال پريشاني، بر آن نيستم كه ويژگي هاي شعر و نثر <م.مويد> را برشمارم اما دوست دارم به اشارت و اجمال گفته باشم كه غرابت <م.مويد- > در شعر و نثر و در نگاهش- به دين و آيين و عرفان از آنجا سرچشمه مي گيرد كه در همان دقايقي كه به شدت <مدرن> در چشم ها مي نشيند، به شدت سنتي است و اين وجه متناقض نما - به گمان من- برجسته ترين ويژگي اوست. به ديگر سخن، آوانگارديسم شعر و نثر شيعي <م.مويد> به ژرفاي فرهنگ و آيين ايراني راه مي برد، گيرم غوغاي از تهي سرشار بدعتيان بريده از فرهنگ و آيين ايراني گوش فلك را كر كند.
اگر قياس شاعران با يكديگر امري منطقي بود، مي گفتم كه <م.مويد> در شعر فارسي روزگار ما همسان و هم پايه <اليوت> در شعر انگليسي است. آنچه او را از تي اس اليوت مسيحي متمايز مي كند، ذهن و زبان شيعي ايراني اوست، اين را حتي از اشاره زيبايي كه در آغاز <حسين علي> آمده به روشني مي توان دريافت:
< -گفتار ايراني برگزيدم و بدان كوشيدم بر اين پندار كه ايراني بر خاندان بگريم كه خاندان خود با ما پارسي گفتند و شنفتند...>
حتي آركائيسم زباني او را كه با فراروي مدام از نرم هاي زباني و هنجارشكني هاي نو به نو همراه مي شود، منبعث از چنين رويكردي مي توان ديد. همين <آركائيسم غريب> البته پيچيدگي هاي دامنه داري را در شعر او برانگيخته كه در مواجهه نخست دافعه اي را در رويه متن مي نشاند و بي هيچ تعارفي مخاطب خوكرده با زبان سطحي معتاد را مي رماند. در وراي اين پيچيدگي- اما- رمزها و نمادها و رفتارهايي را مي توان تماشا كرد كه گواهي مي دهد پيچيدگي شعر <م.مويد> برخاسته از گل آلود كردن متن نيست، ژرفايي در عين زلالي در وراي واژگان پيداست.
بي شك، كشف م.مويد براي نسل امروز شعر ايران- اگرچه دير دست داد- مغتنم و راهگشاست، براي نسل تشنه نو شدن و تنفس رها در هواهاي تازه، براي نسل گريزان از غلبه سياست زدگي مفرط و مزمن دهه هاي 40 و پنجاه يا شعر فارسي كه دامنه هاي آن به بخش مهمي از شعر دهه شصت نيز مي كشد. از اين نيز بگذريم، اتفاقي كه با <حسين علي> افتاد، گره خوردن نگاهي اصيل، ناب گرا و دست اول در ناحيه تماشاي آن واقعه شگفت و جاودانه است با ذهن و زباني شاعرانه، از سرمايه هاي پرارج <م.مويد> در اين راه آشنايي عميق اوست با زبان عربي كه يادگار زاده شدن و زيستن در چشم رس مولاعلي(ع) است. در <حسين علي> پژوهشي پربار و مستند با نثري يگانه و ممتاز تلفيق مي شود، اين اتفاقي است كه در كمتر نوشته اي از معاصران مي توان سراغ گرفت و اين نقطه تمايز و برجستگي تلاش <م.مويد> شايد متفرد و مبدع روزگار ماست به تغزل حماسه ناب نينوا.
< -ظهر روز دهم / روياروي كمال تشنگي آب / اي گلي پوش / اي سبز گلي پوش
دست چشم مرا / بگير / نه چون آب...( >تو كجاست، ص 37)
4
اينك تابستان 87. <م.مويد> 12 سال از تغني بهاري آن سال پرماجرا سپيدتر شده است، چونان خود ما؛ به بازخواني <واشتعل الراس مني شيبا>، همچنان مدرن مدرن و همچنان سنتي سنتي و همچنان آينه تماشاهاي غريب، دور از قالب هاي تنگ فضيلت سوز...
باز جاري در آن كوچه پرخاطره قديمي، با آجرهاي سرخ و سفال هاي سردري ها و انبوه ياس مهربان فروريخته بر ديوار و دل، و آواز دستفروشان خيابان مجاور...
پژواك عاشقي سرانگشتان <م.مويد> را از فرسنگ ها فرسنگ مي توان شنيد، هر چند <حسين مهدوي> در افق لبخنده اي قلندرانه ملامتي گري پيشه كند و خيره در چشمانت به طعن و انكار بانگ بردارد كه: <اي فلاني! با تو ام! مويد را چه رسد كه حسين علي بنويسد.
|
چهار شعر: |
|
چونان کسی که نیستبرای امیلی دیکنسون
چونان کسی که نیست برایت گفته بودم – یکبار بلدرچینی را از باران گرفتم میهمانش کردم به خشکی و مرکوکرم و به آفتاب دادم □ چونان کسی که نیست برایم گفته بودی- اگر بتوانم .... سینهسرخی رنجور را کمک کنم بیهوده نزیستهام □ اینک تو با باوری یگانه آرمیدهای در گسترهی خداوند اینک من با باوری یگانه میدانم کوثر بلندترین است فرازتر از همه روزگاران و همجان جان باران پس آن را چونان کسی که نیست و به سازی که تنها خداوند بشنود برای تو میخوانم از همان آوند که گلهای زعفران را ساخت تا یاران والایت را بیابی و آرمیدگی تو سرشار گلهای زعفران باشد □ ای درختان بیپاییز ای تمشکهای درخشان دوستداشتنی ای درختان بیپاییز ای باروران زمستان ندیده ای همیشگیهای مخمل سبز - به بازگشت امیدی نبود – و بود همیشگی بود مهرآرا □ بی سینه سرخ شعر/خواهری نداشت و بی بلدرچین/ برادری 2/4/87
*** از دیشب چه مانده است؟ از دیشب چه مانده است؟ یاد تاریکی و رخنه مهربان ستارهها از عبور آتش؟ خاکستر و دریغ از لبخند تو؟ دیدنیها کلمات سنگ و سوز پذیرگان باران و باران و باران 31/3/87
*** در این گوشه از کوهستان سرخ در این گوشه شگقتی افسانهای است زودگذر با یادی دیر و دیرپا چه بگویم؟ □ شناوری نطفه شقایق سرخ میان بنفش و آبی کوهستان *** نرگسهای ایرانی خلیج فارس رو به ماندن میوزد و همینکه/ مه پر پشت/ با نسیم پگاهان بپراکند از تاری تا روشنای نرگس ایرانی/ میدمد – در سورنای بودن خویش |

سایت ادبی فیروزه: «م.مؤید» تخلص شماست. این نام را چگونه انتخاب کردید؟
- نخستین کارم در «خوشه» چاپ شد. شاید 1343 یا 1344. آنروزها بر این بودم که من واسطهای بیش نیستم. پس م. مؤید گزیده شد تا نشان بدهم «محمدحسین مهدوی» نیست. اما چرا این مؤید؟ که نه فارسیست و نه چندان هموار. باید بگویم بیهیچانگیزهای در خودآگاهی گزیده گردید. شاید لایههای پسین پندار همآوایی آن با بامداد و امید را میپسندید. پدرم دوستی بالابلند داشت به همین نام. بسا او بود با همین نام که اگر این نام را نداشت بیگمان نامش متین میشد از تابش و آوا و آوا نوشت بود: آری. از آوا نگذریم.
- شما از نسل شاعران مدرنیست دهۀ چهل و پنجاه محسوب میشوید، نگاه و تئوری این گروه شاعران، که پیوند تنگاتنگی با موج نو دارند، بر مبنای نگرش خاصی به زبان است. به این صورت که آنها انتفاع را از زبان میگیرند و به دنبال ساختن جهانی انتزاعی و گاه عرفانی با آنها هستند. به نظر شما این نگرش، سرچشمهاش کجاست؟ این نعل وارونه طی کدام فرایند، در جریان شعر معاصر پیدا شد؟
- چون به سالیان سپریگشته مینگرم، درمییابم که پیوسته چنین بود که سکوت میشدم. اینک هم جای آن سکوت خالی است. اما گرمازایی محیط، نمیگذارد. چرا که هنگامش، برنایی همان سالیان را باز میگرداند. چیزی مانند طرفه. مانند جزوۀ شعر. و آن اطاق که گلیم ترکمنی داشت و مریم بود با چای داغ و احمدی نشسته بود. نشسته است و سوکوارۀ فروغ مینویسد. اما با این پرسش، سکوت، باز مرا به خویش میخواند. سکوت شاعران، نشان پذیرگی نیست. شاعر که خشنود باشد، کلمه است و آوا و پژواک. خاموشی او، نشان ناسازگاری اوست. ضمناً سخن، ضرورت خود را از دست داده است. زیرا داوری انجام یافته و پیکر آویخته بر دار «معاصر» بیهودگی فرجامخواهی را میرساند. این است که خاموشی میشوم، وگرنه در برابر چنین پرسشی که در نهاد، پاسخ و پیشداوری است مرا سرِ چخیدن است. بگذار یکیک بگویم... همۀ شاعران، به زبان سود میرسانند و شعر که در زبان زاده میشود، زبان به بار مینشیند، گل میکند، اگر شعر، شعر باشد. و انتفاعهای دیگر زبان، ربطی به شعر ندارند. همچنین جای پرسش است که جهان کدام شعر، تجریدی نیست؟ و مگر ارجاع شعر جز خود شعر است؟ و خود شعر، مگر جز هستی تجریدی، هستی دیگری دارد؟ و شعر مگر زبان محاورۀ روزمره، یا زبان علم و زبان جستار دارد که بیرون از خود و هستی ناب و تجریدی، به امر انضمامی مراجعه کند؟ همچنین نمیدانم چه شعری جهان عرفانی ساخت و کدام شاعر این مدعا را داشت؟ این پرسشتان، خود پاسخی است مبتنی بر نگرشی که نمیدانم سرچشمهاش کجاست!؟ و چگونه آن پاسخ، شما را پرسیده است!؟ و پاسخی نداده است!؟ بی هیچ دودلی، شاعر ایرانی، همۀ هستی انسانیاش، تا آنجا که انسانی است از چشمۀ چند هزاره اشراق میجوشد. و ایران تا بوده از آن سرزمین اهورائیان تا این میهن مسلمانان، شرقی و مشرقی و اشراقی بوده است. روان ایرانی را نمیتوان به تیغ جراحی سپرد تا درخت را و آتش را اینسان نبیند و چونان اسکیمویی سرخ یا آمریکاییی نازنین ببیند. دیگر آنکه من در آن دهه، عرفانی میان شاعران ندیدهام. مدرنها به خانۀ پدری سرک میکشند و یادمانها را استشمام میکنند. شاعران بر آن سرند تا هرچیز را با خوانش زیباشناسانه بنگرند. و آنچه عرفان به پندار آمده است، شاید همین آزادی شاعر در خوانش شاعرانۀ گذشتههایش باشد. هرچه در خانۀ پدری مانده، گذشتۀ اوست. و این نیز در میان شاعران باختر زمین و تازیان، بسیار بیشتر از مدرنهای ایران، هم پیشینه و هم حضور داشته است. از گوته گرفته تا الیوت و از ابوفراس تا ادونیس. بیگمان آنچه را جهان عرفانی مینامید و آنچه را جهان تجریدی مینامم، نشانههای آن میان مدرنیستهای پیشروِ جهان، بسیار فراوانتر از شاعران معاصرمان یافت میشود. گستاخی پروانهام میدهد تا بگویم دریغ بر رؤیایی و الهی و اردبیلی و اسلامپور و... ما سروهامان را سر میبریم تا همبالای درختچههای دیگران گردند. آنگاه درختچهها را سرو مینامیم. به انبوه تقلید شاعران به پیشکسوتیِ آقای فلان از شعرِ تندرکیا نگاه کنید! مگر بخشودگی را بشاید! که با همۀ نیروی ژورنالیسم مجاز پهلوی، دمار از شعر حجم و موج نو و رؤیایی و سپهری و... درآورد و پس از بیست سال، خود مقلد تندرکیا شد و گفت تازه حرفهای رؤیایی را فهمیده است. آنگاه آوانگاردیسم دف، ارائه شد. و آنگاه تقلید از متون پستمدرن و رونویسی و آنارشیسم بیبنیۀ زبانی و تقلید از کارهای قدیمی الهی و صفارزاده و کمی آنسوتر میشو. بیکه صدایش را درآورند، نوآوری نام گرفت. جدای چند کار خوبی که خواندیم. کدام شاعر به تجربۀ ناب عرفانی گوشهچشمی داشته است؟ کدام هنرمند؟ الیوت؟ رمبو، مروین یا تارکوفسکی؟ این پندار برآمده از متن مدرنیتۀ ناقصالخلقۀ ایرانی است که وهمهایی چنین شگفت میپرورد. بیگمان عرفان وحدتگرای ما، با متافیزیک یونان، تفاوت دارد. و شعر ما پیشانی نشان دادن این تفاوت است. شعر ما، ملکوت اشیا را باور دارد. نادیده را برتر از دیده باور دارد. و میداند او، هست هر چیز است که هست و جاری است در چیز و چیز نیست. و اگر دمی باشِ باش او، باشنده را نباشد، باشنده نباشد. و ما جهان بالا و جهان پایین نداریم. جهان باطن داریم و جان جهان ما، درون ظاهر جهان ما جاری است. و از همین جا بهشت و دوزخمان آغاز گشته است و این معرفت وجودی همان عرفان است و شاعر چگونه میتواند دور از آن باشد؟ که شعر یکسره آن است.
ادامه مطلب

چونان کسی که نیست